لی لی یا زری ( 3 )
پنجشنبه, جولای 17, 2008
فردای آن شب رویایی fred به سوی خانه لوکا روانه شد . او با اینکه خیلی با آن خانواده ایتالیایی صمیمی شده بود ولی هنوز اصطراب شکست را فراموش نکرده بود . شکستی که زندگی او را ویران کرد و او را آواره غربت کرد . به جلوی در که رسید با فشردن زنگ خانه پیرمرد مهربان به استقبال او آمد و با خنده های همیشگی او را به داخل خانه دعوت کرد . لوکا , ایزابل و لی لی سه عضو خانواده ای بودند که Fred تصمیم داشت به آنها بپیوندد . لوکا به فرد گفت : شنیدم که از لی لی خاستگاری کرده ای , خوب پسرم چقدر برایت مهم است ؟ Fred که مانند همه جوان های ایرانی پرشوق و ذوق بود جواب داد : اگر شما موافق باشید و اجازه دهید حاضرم تا آخر عمر در کنارش باشم و هیچ گاه تنهایش نگذارم . لوکا کمی قهوه نوشید و به جلو خم شد و کاغذی را جلوی Fred گذاشت و گفت بر روی این کاغذ بنویس چقدراو را دوست داری . Fred لحظه ای فکر کرد و قلم را برداشت و بر روی کاغذ گذاشت اما چیزی ننوشت و سرش بالا آورد و به لوکا گفت اندازه عشق من به او بر روی این کاغذها جا نمی شود . لوکا گفت من از تو چند چیز بیشتر نمی خواهم . هیچ گاه دینت را ترک نکن و سعی کن همواره به خداوند معنقد باشی حال با هر دینی و دوم اینکه هیچ گاه چیزی را نپرستی جز معشوقت و در آخر در اوج خشم به مهربانی ها فکر کن و با لبخندی چرخ زندگی را بچرخان . Fred همینطور که به حرف های پیرمرد گوش می داد به یاد روز های تلخ گذشته افتاد . زمانی که در یک مهمانی رسمی با حضور پدر و مادرش و خانواده ی زری تنها چیزی که بحث نمی شد معنویات بود و سوال های حاج آقا پدر زری خانوم را مقایسه می کرد با درخواست های پیرمرد . اشک در چشمان او جمع شده بود و با احساسات به لوکا بلند گفت که همیشه پایبند دینم خواهم بود و هیچ گاه نمی گذارم زندگی ام به یکنواختی برسد . پیرمرد خنده ای کرد و از لی لی خواست که به جمع آنها بپیوندد . با آن صدای گرمش لی لی و fred را زن و شوهر خواند و از خداوند طلب خوشبختی برایشان کرد . آن شب Fred پس از رفتن از آن خانه تصمیم گرفت در خیابان های شهر قدم بزند . گام های فرد و ضربان قلبش ریتم آهنگی بودند که در درونش نواخته می شد و باعث غرورش می شد . به حرف های پیرمرد فکر می کرد و از خود دائم می پرسید چرا او از من نپرسید چه دارم ؟ خانه دارم ؟ ماشین دارم ؟ مهر چقدر باید بدهم ؟ اصلا شیربها چه می شود ؟ یعنی به همین راحتی مرا به دامادی پذیرفت . دلش طاقت نیاورد و دوباره به خانه لوکا بازگشت , ساعت از 3 نیمه شب گذشته بود اما او برایش زمان دیگر معنایی نداشت . لوکا در را باز کرد و با چهره پریشان Fred مواجه شد . بی آنکه او را مواخذه کند حال او را درک کرد و به سمت میزهای داخل حیاط همراهی اش کرد . چند دقیقه ای سکوت برقرار بود و لوکا با آن صورت مهربانش فقط Fred را می نگریست . Fred زبان گشود و از او سوال کرد که چرا درباره او تحقیق نکرده است , چرا از او نپرسیده که آیا خانه دارد ؟ ماشین ؟ پول کافی ؟ و …. لوکا خنده ای کرد و گفت پسرم تو با دلت می توانی برای دختر من خانه ای بسازی که می تواند همیشه در آن آرام شود و برایش تکیه گاهی باشی که در سختی ها به آن پناه ببرد . می توانی با قلب پاکت او را به آسمان ها ببری و ثروت مندترین انسان ها کنی . من همان زمانی که تو در کوچه های بن بست می خوابیدی نگاهت می کردم و می دانستم که تنگ دستی ولی دلت نمی خواهد غرورت پایمال شود برای همین هیچ گاه از تو نخواستم که در خانه ی من جایی داشته باشی . Fred از جایش برخاست و دست پیرمرد را گرفت و بوسید , پیرمرد دستش را کشید و او را در آغوش گرفت . چند روز گدشت , فرد و لی لی در مراسمی خودمانی با هم ازدواج کردند . فرد باورش نمی شد چقدر ازدواج کردن ساده است و چقدر شیرین . تعداد تمامی مهمان ها به 20 نفر هم نمی رسید و مراسم در همان خانه لوکا در حیاطش برگزار شد . شب با خوردن شام مهمان ها به خانه هایشان رفتند و این دو زوج خوشبخت را تنها گذاشتند . Fred و leelee در خانه ی لوکا ماندند و شب را با هم سپری کردند . همیشه با رویای این لحظه می خوابید و اکنون در کنارش زنی خوابیده بود که برایش زیباترین موجود زمین به حساب می آمد . چشمانش را که باز می کرد صورت فرشته گونه ی همسرش را می دید , چقدر این لحظات برای او دلنشین بود . Fred و لی لی اکنون زن و شوهر بودند به همین سادگی .
پایان
شب نوشت دهم : لی لی یا زری ( 3 )