شب نوشت اول : تولد
سه شنبه, جولای 1, 2008
از ساعت 6 بعد از ظهر تو خیابون های شهر ول می گشتیم به دنبال هوا خوری بودیم , هوا های رنگارنگ ( می گن این روزها زردش مد شده ) از این می گفتیم از اون می شنیدیم , دروغ می گفتیم , خاطره می ساختیم تا بالاخره عقربه ها را هل بدیم و آخرش هم بگیم که دیدی چه زود گذشت این هم از این دوره تحصیلی . اون می گفت من باید برای فوق , دانشگاه ملی قبول شم آخه هر چی باشه مفته , بعدشم کلاس داره هر چی هم بهش گفتم بابا هر سال از این شهر سه الی چهار نفر قبول می شن . می گفت خوب منم یکیش خلاصه بگم اراده ای سخت تر از فولاد اما فکری سبکتر از پر داشت . آمدیم جلوتر که هوایی عوض شود و رنگی تر شویم که خسته شدیم و نشستیم ( امان از نشستن های طولانی پشت این لامذهب و ذل زدن های بی پلک به این دنیای مجازی ) .
پس از کمی بحث در مورد کشور و انتقاد و توهین به دولت حاکم و عیب یابی خاله زنکی خودمان خسته شدیم و موضوع را عوض کردیم در این بین ,این یکی دوستم که سالهاست بهش می گم ” دنی ” از همون اول یک پلاستیک پر از خرت و پرت همراش بود ( گرچه می دانستم این ها چین و برای کین اما به خودم نیاوردم ) خلاصه دیدم که آس های لو رفته خودشون را رو کردند و با عرض تبریک , مناسبت تولد اینجانب را پس از حدود یک ماه تهنیت گفتند . اما هر چه باشند جای شکرش باقیست که این دو تا مانند اون یکی دیگر نیستند که اصلا اگر ذره ای به رویش بیاورد . گرچه من توقعی نداشتم و با یک تبریک خشک و خالی راضی می شدم اما این دو دوست خوبم آنچنان مرا خجالت زده کردند که از خوشحالی در پوست نمی گنجیدم , واقعا حس خوبی به من می داد چون می فهمیدم که برایشان مهم هستم و دیگر دلیلی برای تنها بودن نیست .
آخر شب بود که یه چیزهایی خوردیم و راهیه خونه شدیم که به یاد این عبارت افتادم که ” شب , هنگامه حکومت سیاه پوستان بر سفید پوستان است ” عجب جمله ای است . اگر دقت کرده باشید ساعت که از 12 می گذرد گداها در این خیابان با افتخار راه می روند و یا در گوشه ای که می نشینند احساس حکمرانی می کنند و هر سفید پوستی در قلمرو توخالی آنها وارد شود با چشم غره ای او را همراهی می کنند و هر لحظه می توانند مانند آهو او را بدرند , صبح که می شود مانند بچه یتیم مطلومی هستند که انگار سالهاست گشنه اند و بی چاره همچنان از سر و کول سفید پوستان بالا می روند تا مگر درهمی پایین بیاید
الان که می نویسم نزدیکای صبح است و من هنوز پای این لامذهب نشسته ام و به آینده ای دل خوش کردم که حالی ندارد .
در اخر به قول صادق هدایت در بوف کور : من می نویسم حال می خواهد کسی کاغذ پاره های مرا بخواند یا نخواند . به درک . من می نویسم چون به آن نیاز دارم .
هر چی اینجا می خونید قرار نیست حقیقت داشته باشد . لطفا به کسی بر نخورد.
شب نوشت اول : تولد
نظر بدهید