خواب زن راست است
سه شنبه, آگوست 5, 2008
از جایش برخاست تا پنجره ی نزدیک تختش را باز کند . چهره ی رنگ پریده ی او نشان از ناتوانی جسمی اش بود . روی مبل کنار تختش مشغول خواندن رمانی از چخوف بودم که او با آن حال پریشانش سعی می کرد وانمود کند هنوز می تواند مانند گذشته راه برود و رفتار کند . اما پشت خمیده اش و چین و چروک صورتش دیگر اکسیر جوانی را از او ربوده بود . اصلا با احوالات یک سال پیشش قابل مقایسه نبود . مردی که همه او را به عنوان یکی از چند طراح برتر ساختمان در جهان می دانستند . او که یادم نمی آید روزی بی کار نشسته باشد و سرش در کتاب و نقشه هایش نباشد . محمد دیگر توان خواندن یک کتاب را هم نداشت , دستانش قادر نبودند حتی وزن کم کتاب را هم تحمل کنند , چشمانش تار می رفت و هرگاه می خواست از جایش برخیزد سرش گیج می رفت و واژگون می شد .همسن و سال های او الان دوران چلچلی خود را می گذرانند اما او الان اوقاتش را درازکش بر روی تخت می گذراند . تنها چیزی که می توانست لبخند را برای لحاظاتی بر روی لبانش جاری کند امدن جفت کبوتری بود که هر روز صبح کنار پنجره اتاق محمد جا خوش می کردند و گاهی هم با یکدیگر عشق بازی می کردند . محمد با دیدن این جفت پرنده لبخند بر لباتش می آمد , اما اشک از جشمان کم نورش جاری می شد چرا که آن دو او را به یاد گذشته می انداختند . روزگاری که با زن و تنها فرزندش به تعطیلات می رفتند و آنجا دور هم خوش می گذراندند . محمد هیچ گاه نمی توانست آن اشتباهش را فراموش کند , زمانی که با یک تصادف هولناک زن و فرزندش را از دست داد . همیشه خودش را مقصر می دانست . من که نزدیکترین دوستش بودم هر چند وقت به دیدنش می آمدم و کنارش می نشستم و به حرف های ناراحت کننده او گوش می سپردم . حرف هایی که دیگر همه را از حفظ بودم اما چون می خواستم احساس تنهایی بیشتر نکند بازهم با علاقه به آن گوش می دادم . محمد می گفت : “ هنوز باورم نمی شود . نه نمی توانم باور کنم . آخر چطور ممکن است او از مرگش خبر داشته باشد , همیشه به من می گفت که زودتر می میرد و من به او می خندیدم و او را مسخره می کردم . چقدر آن روز برایم تلخ است صیحی که از خواب هراسان بیدار شد , بر بالینش رفتم و گفتم الیزا چی شده , چرا داد می زنی , خواب بدی دیدی؟ و او تنها مرا در آغوش گرفت و آرام در گوشم زمزمه ای کرد که هیچ گاه یادم نمی رود . “هیچگاه تنهایم نگذار ” این همان چیزی است که هر روز در گوش من تکرار می شود ” تنهایم نگذار “ و من احمق آن را جدی نگرفتم و با حرف های مسخره ام به خواب او خندیدم . خوابی که با واقعیت یکسان بود . حرف از تصادف اتوبوس با یک کامیون حامل سوخت بود . حرف از سوختن او در آتش بود . حرف از گریه های تنها فرزندم در آغوش مرده ی همسرم . اما من احمق آن را جدی نگرفتم و به او با حالتی تمسخر آمیز گفتم بلند شو زن , این ها همش خواب است و خواب زن چپ است , بلند شو برایمان صبحانه ای درست کن . و با غرغر های همیشگی ام با عجله از در خانه بیرون رفتم . بی آنکه لحظه ای برگردم و مانند دوران جوانی پیشانی اش را ببوسم و از او خداحافظی کنم . هفته بعد که قرار بود برای رفتن به جشن عروسی یکی از فامیل ها برویم برایم ماموریت مهمی پیش آمد که او و پسرم را با اتوبوس راهی سفر کردم . دم دمای شب بود که خبر مرگشان را از مسئولین ترمینال شنیدم و گریان سوار ماشین شدم و سعی می کردم هرچه زودتر خودم را به بیمارستان برسانم که با رد کردن چراغ قرمز یکی از تقاطغ ها با یک ماشین دیگر تصادف شدیدی کردم و مرا هم به بیمارستان بردند . 9 ماه در کما بودم . جایی که می توانستم باز هم با زن و فرزندم زندگی کنم . جایی که می شد از این واقعیت تلخ فرار کنم . جایی که می شد بازهم خنده های زیبای او را ببینم . اکنون دو ماه است که مرا هنگام فرار از مرز زندگی دستگیر کرده اند و به سلول انفرادی فرستاده اند . من این زندان را بدون خانواده ام نمی خواهم . من توان ماندن در پشت پنجره های این زندان را ندارم . نمی توانم عشق بازی دو کبوتر را ببینم و گریه ام نگیرد و به یاد گذشته نیافتم . خدایا این چه بلایی بود بر من نازل کردی . من حالا به خواب عقیده دارم پس مرا برای همیشه بخوابان” .
شب نوشت یازدهم : خواب زن راست است