سال ها پیش در بازاری تنگ و تاریک , با دیوارهایی کاه گلی و نمدار , بوی ماهی و پرنده , خیسی خون ریخته شده روی زمین ؛ حاج حبیب ماهی فروش سر نبشی بازار , مغازه ای داشت که به قول خودش مغازه پدری است و جد در جد از همین مغازه نون می خوردند . حاج حبیب آدم بدی نبود , صاف و ساده , اما دم دمی مزاج و هیز بود , دست خودش هم نبود , از قضا سال های کمی را با نسوان گذرانده بود و تنش می خارید . سن و سالش را بخواهید , به قول خودش 50 اما کمتر از این ها سن کرده بود و دوست داشت بزرگی کند و به چشم پدری نگاهش کنند .
کار و کاسبی حاجی با آن اخلاقش و آن نگاه تند و کنجکاوش چندان تعریفی نداشت . صبح که از خواب بلند می شد , از آنجا که تنها در خانه اش زندگی می کرد , اول دستی به متکای زیر سرش می کشید تا از بودن پول هایش آسوده خاطر شود و بعد دستی به شکم ور قلمبیده اش می کشید و دهان دره ای می کرد و چند دقیقه ای این شونه و آن شونه می شد تا باد خنک تابستان به شکم لخت ورم کرده اش بخورد و لذتی ببرد .هر جور که شده از رخت خوابش بلند می شد و به زحمت دستی به آب می زند و کنار سماور همیشه به راهش می نشست و تکیه بر پشتی اش و دستی بر یک پا و پایی دیگر داز , منتظر دم کشیدن چایی می شد . حاج حبیب ماهی فروش چندان آدم تر و تمیزی نبود , هفته ای به زور یک بار حمام می کرد و همیشه ته ریش داشت . چایی که دم می کشید , با حپه قندی سفید کامی شیرین می کرد و صحش آغاز می شد . لخ لخ کنان چند صدمتری پیاده گز می کرد تا به بازار برسد و حجره ماهی فروشی اش را بسم الله کند . حاجی با وجود دو شاگرد جوانش چندان کار سختی نداشت و فقط می نشست روی صندلی و دست به چانه مردم رو نگاه می کرد و پول می شمارد .
با آن نگاهش تا عمق وجود زن هایی که برای خرید ماهی می آمدند نفوذ می کرد و چه خیالاتی را خوش می گذراند , آخرش هم آهی می کشید و جواب مشتری هایش را از سر اکراه می داد .
تنها انگیزه ی زندگی حاج حبیب شده بود , دید زدن و خیال بافی های همیشگی اش و زن های زیادی که در خیالات او نقش اول را داشتند اما هیچ کدام واقعیت پیدا نمی کردند .
خود حاجی هم نمی دانست دردش چیست و واقعا با این همه هیزی گیری و جلافت بازی در پی چیست ؟! از جان این زن ها چه می خواهد ؟! آخر حاجی توانی هم برای هوس رانی های جوانی نداشت و نمی شد همه این خیالات را به حساب هوس رانی اش گذاشت . تعداد زن هایی که حاجی به آن ها دست زده بود , با احتساب مادرش و همسر جوان مرگ شده اش به زور به 2 می رسید .
حاج حبیب اهل نماز و دین داری نبود و تنها ایمانش دروع نگفتن و بد نکردن به دیگران بود , دنبال آرامشی در خیال بافی اش می گشت که سرابی بیش نبود .
حبیب آقای ماهی فروش سرانجام از درد این همه خیال بافی های روزانه غمباد گرفت و مرد , اما همیشه دلش می سوخت که این احوالات و خیالات چندان در اختیار خودش نبود و تنها هنرش در زندگی عملی نکردن این خیالات بود .
حاجی دمر روی زمین کنار پشتی – قالی قرمزش سر بر متکای سفیدش و دست بر شکمی لخت و ور آمده از دنیا رفت , همانطور که همیشه آنطور از زندگی لذت می برد و خیالات می بافت .
فرشاد غضنفری
