اگر در تاریکی شب , در میان خیالات معمول , برحسب تنهایی و در حال انجام کارهای تکراری , افکاری نامعمول به ذهن شما خطور کند که حتی شما را از خودتان بترساند , آنگاه که فکر کنید , می توانید هم اکنون سر عزیزترین فرد زندگیتان را از بدن جدا کنید و پس از خالی کردن محتوای جمجمعه اش , در آن شراب خونش را بنوشید , آنگاه چه حسی دارید؟!
اگر در روشنی روز و در پاکی صبح , پس از رویای شیرین شبانه , در هنگام غلت زدن در تختخواب , مورچه ای را بر بالش خود ببینید و جای فوت کردن یا تکان دادن آن , با دقتی مثال زدنی و حوصله ای عجیب آن مورچه را بر روی دست خود بنشانید و با لباس خواب به حیاط خانه بروید و مورچه کوچک را با ظرافت و لطا فت بر روی زمین رها کنید ,آنگاه چه حسی دارید ؟!
مگر نه این است که مرز میان پاکی و خون خواری به تار مویی می ماند که دیو ذلالت شما را در بند دارد و هرگاه شما نفس شهوانی بکشید , او توانش بیشتر می شود و ممکن است از بند در آید .
حال اگر شما هر دو احساس بالا را تجربه کرده باشید , آنگاه چگونه موجودی هستید ؟!

هیچ موجودی نیست مگر همان انسان که با فکر خود، خود را به همه جا می برد .
می تواند در لحظه ای سیاه باشد و در لحظه ای دیگر سفید .
دروود
انسانی معمولی ست که در احوالات مختلف کارهای متفاوت و بعضا عجیب و غریبی می کند
موجودی غریب به نام انسان .
دروود
چیزی که من آموختم، از گابریل گارسیا مارکز
در ۱۵ سالگی آموختم که مادران از همه بهتر می دانند ، و گاهی اوقات پدران هم
در ۲۰ سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایده ای ندارد ، حتی اگر با مهارت انجام شود
در ۲۵ سالگی دانستم که یک نوزاد ، مادر را از داشتن یک روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یک شب هشت ساعته ، محروم می کند
در ۳۰ سالگی پی بردم که قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن
در ۳۵ سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد ؛ بلکه چیزی است که خود می سازد
در ۴۰ سالگی آموختم که رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست که کاری را که دوست داریم انجام دهیم ؛
بلکه در این است که کاری را که انجام می دهیم دوست داشته باشیم
در ۴۵ سالگی یاد گرفتم که ۱۰ درصد از زندگی چیزهایی است که برای انسان اتفاق می افتد
و ۹۰ درصد آن است که چگونه نسبت به آن واکنش نشان می دهند
در ۵۰ سالگی پی بردم که کتاب بهترین دوست انسان و پیروی کورکورانه بد ترین دشمن وی است
در ۵۵ سالگی پی بردم که تصمیمات کوچک را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب
در ۶۰ سالگی متوجه شدم که بدون عشق می توان ایثار کرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید
در ۶۵ سالگی آموختم که انسان برای لذت بردن از عمری دراز ، باید بعد از خوردن آنچه لازم است ،
آنچه را نیز که میل دارد بخورد
در ۷۰ سالگی یاد گرفتم که زندگی مساله در اختیار داشتن کارتهای خوب نیست ؛
بلکه خوب بازی کردن با کارتهای بد است
در ۷۵ سالگی دانستم که انسان تا وقتی فکر می کند نارس است ، به رشد وکمال خود ادامه می دهد
و به محض آنکه گمان کرد رسیده شده است ، دچار آفت می شود
در ۸۰ سالگی پی بردم که دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است
در ۸۵ سالگی دریافتم که همانا زندگی زیباست
مرد شب دیر به دیر می نویسی !!!!