رویای تکراری
یکشنبه, می 3, 2009
پشت میز کنار پنجره رستوران نشسته بودم و پیپ قهوه ای رنگم از لبم آویزان بود . باران شدید مرا به یاد روزهای گذشته می انداخت . چه زیبا قطرات باران پس از برخورد به زمین یکی می شدند . این مسیر طولانی را از آسمان در کنار هم اما جدا طی می کنند و سرانجام یکی می شوند . آنقدر به زمین چشم دوختم که از دیدن زنی که در کنار باجه تلفن بیرون از رستوران ایستاده بود غافل شدم . بارونی سفید و موهایی طلایی داشت . برایم آشنا بود اما اصلا حوصله خیس شدن زیر بارون را نداشتم . صورتم را چرخاندم و پیپم را بر روی میز گذاشتم تا فهوه ی داغی که سفارش داده بودم را بنوشم . کسی به جز من در رستوران نبود . مجدد صورتم را به سمت بیرون رستوران چرخاندم تا نگاهی انداخته باشم . بازهم آن زن را دیدم . گویی او نیز مانند من کار خاصی نداشت و سعی می کرد وقت بگذراند . آه , یادش بخیر روزهایی که با شور و شوق شعار می دادم که اگر آن طرف بروم , کسی می شوم . هه . حال شدم , چه شد ؟ پدرم کو ؟ مادرم کجاست ؟ آیا کسی هست که برایم دل بسوزاند ! آیا کسی هست که اگر روزی در خانه ام مردم , نگذارد بوی طعفن جسدم , دیگران را از مرگم مطلع کند ! سرم را بر روی میز گذاشتم و دعا می کردم که ای کاش همه این ها خواب بود . به بیرون از رستوران رفتم , آن زن هنوز آنجا ایستاده بود ! چتر مشکی گران قیمتم را برایش باز کردم و بالای سرش گرفتم . از پشت به زبان خارجی به او گفتم “کاملا خیش شده اید , چتر من را بگیرید “ صورتش را برگرداند . با دیدن چهره اش دلم لرزید و چتراز دستم افتاد . او همانی بود که روزهای دور مرا دوست داشت . کسی که ادعا می کرد عاشق من است . اما وقتی با حقیقت من اشنا شد مرا ترک کرد . هنوز حلقه ی خیالی دوران جوانی بر دستش بود و من مات و مبهوت به زمین نگاه می کردم . چگونه از هم جدا شدیم و امروز یکی شدیم, اما چیزی که خواب بود همین رویای تکراری یکی شدن بود .
دوشنبه, می 4, 2009 at 12:56 ق.ظ
salam bar shoma , baed az modat ha shahed yek neveshete ziba digar az shoma bodim…… Besiyar alyyy va jaleb……garche daghigh nemidanam chera een dastan barayam ajeeb hast az dishab ta be hale chandin bar aan ra khandeam……. Een dastan ra harcheghader mikhanam az khandanash khaste neishavam….alan nazdik be toloe khorshid zibast va chashemanam bahane shabneveshet ra gereft..!!!…tahsin bar angiz bod movafagh va sar boland bashid
چهار شنبه, می 6, 2009 at 12:36 ب.ظ
دروود
تعبیر عاشقانه ای بود از قطرات باران و رسیدن به هم اما در اخر غم انگیز ناکه !
کلا نمی دونم حس خوبی نسبت به داستانت ندارم نمی دونم چرا
“رویای تکراری یکی شدن” نشان دهنده وفاداری ست
زندگی دو نیمه داشت
نیمی صورت زخم خورده ی تو
نیمی دهان چاک خورده ی من
که افتاده بود زیر پا
و دل هایی که مدام
مدام
از روی آن رد می شدند
یکشنبه, می 10, 2009 at 12:19 ب.ظ
سلام
نیازی به نقد یا تمجید نیست فقط میشه گفت کاش کسی به این سرنوشت دچار نشه…
خوشحال میشم بهم سر بزنی
یکشنبه, می 24, 2009 at 6:55 ب.ظ
نوشته های زیبایتان را خواندم. زندگی هم خودش یک رویاست .
“بنویسی نمی میری”
سه شنبه, ژوئن 30, 2009 at 3:29 ب.ظ
سلام
امیدوارم با پا گذاشتن به فصل گرم و زیبا تابستان باز شاهد نوشته های پرحرارت و تکان دهنده شما باشیم. نمی دانم چگونه زیبایی نوشته های شما را توصیف کنم، که مشتاقانه منتظر قلم آتشین شما به شب نوشت های جدید هستم …
موفق باشید
چهار شنبه, جولای 15, 2009 at 8:54 ق.ظ
دروود اخوی …
خوشحالم که حس نوشتنت اومده و بر گشتی
راستی وروودت به جمع علافان بیکار رو تبریک می گم تو هم ای بابا