پیشگو
شنبه, فوریه 21, 2009
آفتاب از روبرو می تابید و من با قامتی رعنا به سوی مقصد می رفتم . غرور و زیبایی چیزهایی بود که من به آن افتخار می کردم .پیرزن زشت و کثیفی در پیاده رو نشسته بود و نان می خورد . هنگامی که از او گذشتم با صدایی نچندان واضح به من گفت هی احمق زشت کمک نمی خوای ! من که غرق در آرزوها و اهداف خود بودم کمتر توجهی به اطراف می کردم ولی آن پیرزن با صدایی بلندتر فریاد زد تو احمق ترین کسی هستی که تا حالا دیده ام , دراز بد قواره ! برگشتم نیم نگاهی به او انداختم چقدر برایم آشنا بود . عینک دودی را از چشمانم برداشتم تا بتوانم او را دقیق تر ببینم . صورتی کثیف و لباس های پاره چیزهایی بود که می دیدم . روبروی او با غرور و خشم نشستم و گفتم پیرزن زشت آن حرف ها را با که بودی ؟ به چشمانم زل زد و گفت مرا نمی شناسی ؟ پس از کمی تامل در صورت پر چین و چروک او , ناگهان شوکه شدم و از جا پریدم . او معلم مهربان دوران مدرسه ام بود . “خانم معلم شما اینجا چه می کنید ؟ ” لبخندی زد و گفت اینجا و آنجا ندارد , دوست دارم آدم ها را نگاه کنم و این بهترین راهی است که می شود این سیرک سیار را دید . یکی می دود ؛ یکی آهسته راه می رود , اما هر کسی به سمتی می رود .
پسرک تو از همان دوران مدرسه نیز مغرور و بلند پرواز بودی . پیرزن سوالی غیر منتظره از من پرسید :”هنوز تصمیم نگرفتی ؛ به او بگویی دوستش داری ؟ ” با تعجب و پس از چند لحظه گفتم “نه ؛ آخر دلم نمی آید زندگیش را بهم بریزم . من هنوز کامل نیستم . ” او با خنده ای کنایه آمیز گفت . ای روزگار . پس این همه غرور برای چیست ؟” دیدی گفتم تو احمق ترین آدمی هستی که دیده ام . با غرور راهت را می روی بعد می گویی من هنوز کامل نیستم مگر کمال به انتهای خط رسیدن است ؟ برو به او بگو ؛ شاید اینجوری راحت تر بتوانی بروی !
یکشنبه, فوریه 22, 2009 at 2:08 ب.ظ
زندگی جزیره ای است که سنگ های آن آرزوها، درختان آن رویاها، گل های آن اندوه و چشمه های آن تشنگی هستند و ما در میان دریایی از یکتایی، عشق و تنهایی هستیم.
چهارشنبه, فوریه 25, 2009 at 1:22 ب.ظ
آ
درووود
“اخه دلم نمی یاد زندگیش رو بهم بریزم” کاملا موافقم جواب کاملا احمقانه ای یه
و رفتن هم نوعی فرار .
قهرمان قصه هر گز عاشق نیست !
شنبه, فوریه 28, 2009 at 5:20 ق.ظ
ســــلام
نـــوشــته ای کوتــــاه امـــا در عـــمــق خــودش خِِِِـــیـــلی نـــکـــات ریــز و قـــابــل تــوجــه ای داشــت
غـــرور و خــیــال پــردازی بــه آیــنــده هــچــوقــت رمــز مــوفــقـیـت نــیــست.
جـــمــلــه ی زیــبــایی مــعـلـم گــفـت:
((مــگــه کـــمـــال بــه انـتـهــای خــط رســیدنه؟؟؟))
مــوفــق و نــیــلــوفــری بــاشــین.
شنبه, فوریه 28, 2009 at 11:58 ق.ظ
نسترن جونم خیال پردازی نه عزیز دلم بلند پروازی اشاره ای توی داستان بود
اما از نظر من بلند پروازی خوبه گاهی هم واقعا لازمه ( غرور رو فکر کنم بیشتر از همه چی توی زندگی لازم باشه اما غرور به چی داشتن مهمه به عشق … !!!)
اینجا یه اشاره ای شد به اینکه مگه کمال به انتهای خط رسیدنه ؟
به نظر من کمال به انتهای خط رسیدن نیست آخر کمال عشق به خداست و بس
دیگه هیچ عشق زمینی توی دلت باقی نمونه و آزاد از این دنیایی از این دنیایی که یه قفس واست ساخته …
جمعه, مارس 13, 2009 at 8:02 ق.ظ
دروود
به روز باشی !!!