سکوت ماه پری
جمعه, سپتامبر 12, 2008
بعضی وقت ها که از حرف دیگران می رنجم به گوشه ای از اتاق می روم و زانوانم را در آغوش می گیرم و صورتم را بر روی پاهایم می گذارم و سعی می کنم با گردنی کج به نور آفتابی که از پنجره اتاقم بر من می تابد نگاه کنم . صورتم گرم می شود اما دلم نه . پاهایم سرد و موهای بدنم همگی ایستاده مرا نگاه می کنند . ذرات وجودم میل به رفتن دارند اما دلم رضایت نمی دهد . به خود جرات رفتن نمی دهم . بروم که فرار کنم ؟ بروم که نباشم و نبینم ؟ من که سالهاست ندیدم . سالهاست که فقط زندگی ام مملو از حرف های کج و راست مردم است . ترحم بیش از اندازه آنها مرا مانند طفل پرنده ای کرده که حتی نمی تواند خودش به تنهایی غذا بخورد چه برسد به پرواز کردن در قفسش . روزها برایم می گذرد و من منتظر این لحظه ام که بنشینم در کنج اتاقم و نور گرم او بر من بتابد . دلم می خواهد فریاد بزنم که من سالمم مرا درک کنید اما آنها نمی شنوند .از کودکی وقتی پدرم با کمربند مرا تهدید به زدن می کرد و یا مرا کتک می زد به طرف بالکنی خانه فرار می کردم و روی زمین به پهلو دراز می کشیدم, در حالی که صورتم روی زمین بود به آسمان نگاه می کردم و اشک می ریختم و نفرین می کردم . دل کوچکم فقط می خواست که پدرم مرا دوست داشته باشد یک بار به من بگوید که دوستم دارد . 21 سال گذشت از آن روزهای کودکی و من در حسرت شنیدن یکبار دوستت دارم مانده ام . آخر هفته که می شد می رفتم امام زاده نذر می کردم که مهر من به دل پدرم بیافتد و در این هفته او مرا نزند و یا به فحش نکشد . سرم داد نزد و مرا تحقیر نکند . من در زندگی ام دوستی نداشتم که با او صحبت کنم چون نمی توانستم با کسی درد و دل کنم و تنها کاری که بلد بودم شکلک در آوردن بود که کسی حوصله گوش دادن و فهمیدن این اداها را نداشت .وقتی کودک بودم پدر و مادرم مرا جایی نمی بردند چون مایه شرمساری آنها بودم هیچگاه دلشان نمی خواست که دیگران بدانند که فرزند لالی دارند .مهمانی که می رفتند مرا در خانه حبس می کردند در گوشه ای می نشستم و با خودم حرف می زدم . می خندیدم . سر خودم داد می زدم . نفرین می کردم . وجود من از خشم و نفرین پر شده بود . یک روز که در خانه منتظر بازگشت پدر و مادر از مهمانی بودم خاله ام آمد , سیاه پوشیده بود , گریه می کرد مرا با خود به بیمارستان برد . پدرم مرا خواسته بود من به کمک یکی از پرستارها به داخل بخش رفتم . در کنار تخت او نشستم . هق هق کنان با نگاهم به او گفتم دوستت دارم . دستش را بر سرم کشید و گفت ماه پری نفرین هایت برآورده شد . اکنون تو تنهایی .
نظر بدهید :
شنبه, سپتامبر 13, 2008 at 1:13 ب.ظ
باز هم سلام
تیتر داستانت چنان معنی دار بود که حس می کردم این همه غم انگیز باشد وقتی که داستان را می خواندم موج اشکهایم درون چشمانم حلقه بسته بود ، داستان تلخی بود که بعضی از حکایتهای این روزگار را مرور می کند ، تشبیه یی که شما در داستانهایتان به کار می برید باور نکردیه چنان خواننده را محو داستان می کنید که گویی خود او در آنجا وجود دارد و با چشمانش همه ی آن را می بیند و حس می کند.
چقدر این قسمت را دوست دارم و آن را بارها خوانده ام تا از حفظ شوم
صورتم گرم می شود اما دلم نه . پاهایم سرد و موهای بدنم همگی ایستاده مرا نگاه می کنند . ذرات وجودم میل به رفتن دارند اما دلم رضایت نمی دهد . به خود جرات رفتن نمی دهم . بروم که فرار کنم ؟ بروم که نباشم و نبینم ؟ من که سالهاست ندیدم
همیشه این جمله هست که میگه :
حکایت غریبی است
باران را از پشت پنجره دیدن…
موفق باشی همیشه بهترینی…
یکشنبه, سپتامبر 14, 2008 at 10:35 ق.ظ
سلاممممممم
نماز روزه هاتون قبول درگاه حق باشه
خب بالاخره افتخار پیدا کردیم نوشتتونو بخوریم
درباره نظر
خب من میخواستم چند تا چندتا بدم اما پشیمون شدم
استعدادت خیلی خوبه 1 جوری می نویسی که واقعا آدم حس میکنه توی اون فضا قرار داره
نیلوفری باشین
پنجشنبه, سپتامبر 18, 2008 at 8:42 ب.ظ
چشم به راه شب نوشت های بعدی شما هستیم …
شنبه, سپتامبر 20, 2008 at 6:21 ق.ظ
سلاممممممممممممممممممممممممممممم
چطورین؟
خوبین؟
خوشین؟
خوش میگذره؟
فکر کردم آپ کردین گفتم بیام بقیه اشو بخونم اما……
خبری نبود که نبود
راستییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
توی این شبها واسه منم دعا کنین من از همه محتاج ترم
دوشنبه, سپتامبر 29, 2008 at 12:32 ب.ظ
ســـــــــــــــــــــــلام
اومدم پیشاپیش عید رو بهتون تبریک بگم
ایشالله نماز روزه هاتون قبول درگاه حق
دوشنبه, اکتبر 13, 2008 at 6:53 ب.ظ
هوای شب نوشت کرده دلم
چشم در راه نوشته ها مانده ام…
سه شنبه, اکتبر 28, 2008 at 6:43 ب.ظ
درووود
مدتی ست که خالی از تراوشات ذهنی ؟؟؟
نیستی !
یکشنبه, فوریه 1, 2009 at 7:35 ق.ظ
با سلام:
نابینا و ماه
نابینا به ماه گفت : دوستت دارم .
ماه گفت : چطوری ؟ تو که نمی بینی
نابینا گفت : چون نمی بینمت ، دوستت دارم .
ماه گفت : چرا ؟
نابینا گفت : اگر می دیدمت عاشق زیباییت می شدم ولی حالا که نمی بینمت ، عاشق خودت هستم .