jump to navigation

پرواز در خواب پنجشنبه, آگوست 28, 2008

Posted by aneeshtan in داستان های کوتاه.
Tags:
trackback

 مرا  بیست و یک  سال است که در قفسی  زندانی کردند و مردم  به دیدنم می آیند . ” انسان پرنده ” این را آنها به من می گویند  .بچه های کوچک  به میله های قفس می چسبند  و  برایم  خوراکی پرت می کنند  وقتی آزادی آن ها را می بینم دلم هوای گذشته را می کند . روزگاری که می توانستم آزادانه  پرواز کنم  . صورتم رو به طرف خورشید بگردانم  و تا آنجا که می شد اوج بگیرم . تنها دلخوشی من همین است به یاد آوردن روزهایی که دیگر رنگی ندارند . چمن زار و دشت سرسبز  , گل های شقایق و لاله , دریاچه نیلگون و صدای پرندگان  اما همگی برای من فقط یک خاطره شدند . در این قفس برایم  دو درختچه مصنوعی اما تزئین شده گذاشتند . گاهی یادم می رود که روزگاری از فراز جنگل های سرسبز عبور می کردم و آزادانه فریاد می زدم خداواندا من برترینم . بر گردنم زنجیری فولادی آویزان کردند تا فرار نکنم تا آزاد نباشم .بعضی اوقات آدم های کوچک و بزرگ به طرف ما سنگ یا آشغال  پرت می کنند تا شاید ما بپریم و آنها را شاد کنیم . عصر که می شد مردم از دیدن ما خسته می شدند و دنیای وحش را ترک می کردند . شب ها کنار میله های قفس سرم را تکیه می دادم و به قرص ماه نگاه می کردم و اشک می ریختم  . مگر ما چه گناهی کردیم که می توانیم پرواز کنیم و آزاد باشیم . امشب سکوت عحیبی دنیای وحش را فرا گرفته است . صدای زوزه ی باد در لابه لای میله های قفس های خالی می پیچد . صدای ناله همنوعانی که امشب در کشتارگاه این دنیا قربانی می شوند به گوش می رسد . اما بازهم سکوت حکم فرماست چراکه کسی این صداها را نمی شنود جز ما که هر ناله باد مارا به یاد شب قربانی شدن می اندازد . دم دمای صبح بود که بازهم در گوشه قفس خوابم برده بود . وقتی چشمانم را باز کردم  در قفس باز بود و زنجیر در گردنم نبود . خوشحال به بیرون از قفس جستم . چند بار بال زدم اما پرواز را یادم رفته بود . به بالای تپه ای رفتم . خورشید در حال طلوع بود . چشمانم را بستم و با تمام توانم پریدم . در حال سقوط و افتادن بودم که باز اوج گرفتم و به سوی آسمان پرواز کردم . هوا کاملا روشن شده بود . دشت , چمن زار  , رنگ سبز , آبی آسمان , رنگ طلایی خورشید برایم  زیباترین  جلوه زندگی بود . در حین پرواز بودم که ناگاه بدنم تحلیل رفت و با سرعت به سمت زمین در حال سقوط بودم . چیزی نمانده بود که به دیوار قلعه دنیای وحش برخورد کنم  این بار  کاملا ناامید و مایوس بودم . بازهم چشمانم را بستم و با قدرت از بالای  دیوار قلعه عبور کردم و به سوی خورشید اوج گرفتم  اما  همه این ها  خواب بود و من در گوشه قفس بودم و از برخورد آشغال میوه کودکی به صورتم  از خواب پریدم  .

دیدگاه‌ها»

1. nana - جمعه, آگوست 29, 2008

سلام دوباره بر شما
بر دست هنرمند شما
بر نوشته های زیبا شما

اینبار هم مثل همیشه فوق العاده تاثیرگذار و احساس زیبای پرواز کردن به آسمان زیبا ، واقعا نمی دانم که چی باید بنویسم که بتوونه شب نوشت های شما را تقدیر کنه، اما این دو بیت از خودم تقدیم به شما :

این سلام عرض کمی داشت
سفره دلم جان کلامی داشت

آسمان بود، شوق پریدن، اما ماندم
که پریدنم ز زندان راهی بسیار داشت

موفق باشید

2. amir - یکشنبه, آگوست 31, 2008

درووود

از اوج اسمانها یک شب مرا صدا کن

با یک نفس دلم را از این قفس رها کن …

رها باید بود …