قسم گناهکار

شنبه, آگوست 23, 2008

شب بود و تماس های مکرر از سوی خانواده که می خواستند به پیش آن ها بروم و جواب من یک چیز بود  نه نمی توانم کار دارم  غافل از آنکه با خانواده بودن مهمترین کار هر کسی است . ساعتی گذشت و ناگاه از درون خالی شدم و احساس نگرانی شدیدی  کردم . بی آنکه چیزی به کسی بگویم خانه را ترک کردم و به پیش خانواده ام رفتم .مادر که برای چندمین بار به زیارت خانه خدا رفته بود و پدر چنان در تب بیماری می سوخت که دیگر توانی برای ساختن نداشت . وقتی رسیدم با صورت های غمگین آنها روبرو شدم  اما  در چشمان آنها  برق امیدی از آمدن من  به چشم می خورد . به اتاق پدر رفتم و او را بیمار و پژمرده یافتم  . بر بالینش نشستم و بازهم با آن روحیه ی شکست ناپذیرش با لبخندی پدرانه به من گفت  بازهم با اتوبوس آمدی و می خواست بخندد که توانی نداشت و به سرفه افتاد . او در اتاق تنها بود چرا که کسی دل ماندن در کنارش را نداشت همه در بیرون از اتاق مشغول گریه و زاری بودن گویا می خواستن جشن مردنش را زودتر آغاز کنند و به پیشواز بروند .از اتاق  بیرون  آمدم  و به آنها هشدار دادم که اگر صدایی به داخل بیاید مطمئن باشید که شما را از خانه بیرون می کنم . پدر که صدایم را شنیده بود پس از بازگشت من  با صدایی گرفته گفت : چیه دارن گریه می کنن ؟!  گفنم زیاد مهم نیست . غم پدر از آن نبود که چندی دیگر خواهد مرد  از آن بود که چرا زنش به زیارت خانه خدا رفته و او باید اینگونه در بستر بیماری جان دهد . کمی با او صحبت کردم و از دنیا گفتم  اما فکرش در این دنیا نبود که بخواهد بیشتر از آن بداند . به زور 2 قرص زیر زبانی به او خوراندم و در کنارش  دراز کشیدم . پس از چندی  زیر لب چیزی زمزمه می کرد  . کمی که دقیق شدم  شنیدم که می گفت : اشهد ان … . در این لحظه تمام دنیا بر من  فرود آمد دیگر این دوش های من توان تحمل این سنگینی را نداشت اما چه می شد کرد از اتاق بیرون آمدم و یک راست رفتم وضو گرفتم و در حیاط , روبروی خدا سجده کردم و نماز خواندم ,  تنها جایی که می شد راحت گریه کرد و عاجزاته از او خواست .آنچه لازم بود گفتم و از او قول گرفتم که اگر پدرم طوریش نشود من هم قسم می خورم که تا جان دارم برای او زندگی کنم , از او خواستم که به من آرامش دهد و توان تحمل این بار سنگین ,
دوباره به پیش پدر بازگشتم , آرام خوابیده بود در کنارش دراز کشیدم  صدای نفس هایش را می شد شمرد نفس هایی که  وقتی کم رنگ می شدند با نگرانی به او نگاه می کردم و دعا می کردم بتواند با بیماری  مبارزه کند . شب فرا رسید  آرام دستم را بر روی قلبم گذاشتم و چشمانم را بستم . خودم هم نمی دانستم که چه کار می کنم اما هر چه بود می خواستم تمام انرژی بدنم را به او بدهم و بیماری را از او دور کنم . شب خواب های پریشانی می دید  و هر چند دقیقه از من ساعت می پرسید و من هم تا صبح کنارش بودم و سعی می کردم به او انرژی بدهم .

اکنون سه روز از این ماجرا می گذرد و حالش بسیار خوب است. خدای من به قولش عمل کرد اما من …

Leave a Reply