لی لی یا زری ( 2 ) چهار شنبه, جولای 16, 2008
Posted by aneeshtan in داستان های کوتاه.trackback
Fred پس از فروختن دار و ندارش و مهاجرت به کشور ایتالیا مشکلات زندگی اش بیش از پیش شد چنانکه مشکل بی کاری , بی پولی , غربت , بی خانگی و ده ها موضوع دیگر بر دوش او سنگینی می کرد . شب ها در پارک می خوابید تا پول کمی که دارد هدر نرود و خرج مسافرخانه نکند . چند باری هم پلیس گشت به او گیر داده بود . روزها به دنبال کار در خیابان های شهر رم گز می کرد ولی کسی به او کار نمی داد . تنها نقطه ی قوتی که داشت دانستن زبان ایتالیایی بود . روزها به دنبال کار می گشت و شب ها هر جور که می شد آواره می گذراند تا اینکه در یک کتاب فروشی توانست صاحب آنجا را متقاعد کند که می تواند مغازه اش را بچرخاند . کمی ته دلش قرص شده بود و به خودش امید می داد . صاحب مغازه پیرد مردی مهربان به نام لوکا بود و از پاکی و زرنگی fred بسیار خرسند بود . اما هنوز مشکل بی خانگی او حل نشده بود از این رو باز هم شب ها در پارک و کوچه های بن بست در گوشه ای در خود فرو می رفت و سعی می کرد هر جور شده شب را به صبح برساند . لوکا با fred خیلی کم صحبت می کرد اما می دانست که او بسیار زیرک و داناست . بعد از مدتی او را به خانه اش دعوت کرد و fred که یک جوان ایرونی بود تعارف می کرد که نه مزاحم شما نمی شوم و از این حرفا . اما لوکا با لبخندی و صدایی گرم به او گفت تو مثل پسر من هستی , دوست دارم امشب به خانه ام بیایی و آنجا شام را باهم میل کنیم . Fred بهترین لیاسش را از چمدان سیارش در آورد و در انتهای کوچه ای بن بست لباس پوشید و به طرف خانه لوکا به راه افتاد . Fred بعد از مدت ها اولین دست مزدش را گرقته بود و می توانست سوار تاکسی شود و شهر زیبای رم را ببینید . شهری که در شب زیباییش دوچندان می شود . وقتی به خانه پیرمرد رسید با به صدا درآوردن زنگ دختر جوان بسیار زیبایی در را برای او باز کرد . Fred که مانند همه جوان های ایرانی دخترها را اینگونه از نزدیک ندیده بود سرش را پایین انداخت و با احترام گفت come stai? و دختر جوان با لبخند به او گفت grazie , Sto bene و او را به داخل خانه دعوت کرد . شام گرم آنها دل شکسته ی fred را تسکین می داد . او که مدت ها بود عذای گرم خانه ی مادریش را نخورده بود حال احساس می کرد دوباره به زندگی بازگشته . در این چند دقیقه ای که از مهمانی می گذشت Fred زیر زیرکی آن دختر زیبا را نگاه می کرد و انگار این صحنه ها برایش آهسته می شد . پیرمرد به سوی fred آمد و کنارش نشست . با لبخندی کوتاه از او پرسید : خوب ای جوان چه شد که از کشورت دل کندی و به اینجا آمدی ؟ Fred که دل پری داشت چیزی نگفت چون می دانست خارجی ها اهل درد و دل نیستند و بی کلاسی می شود از این رو خیلی کوتاه گفت چون به کشور شما علاقه ی زیادی داشتم و دوست داشتم به اینجا بیایم و ادامه زندگی دهم . پیرمرد دخترش را صدا زد و گفت : Leelee نمی خواهی برای مهمانمان کیک مخصوصت را بیاوری ؟ Leelee از آشپزخانه صدا زد Si, padre و با کیک به اتاق آمد و جلوی Fred گذاشت . پیرمرد با هوشیاری از فرد پرسید که هنوز به دنبال خانه می گردی ؟ Fred با لهجه ای ایرانی گفت Si و ادامه داد : هنوز جایی پیدا نکردم . leelee به پدرش گفت چرا او پیش ما نمی آید ما که سه اتاق خالی داریم ولی نجابت فرد کار دستش داد و حرف لی لی را قطع کرد و گفت خیر خیر اصلا نمی خواهم مزاحم شما شوم . در این بین همسر لوکا صدا زد که اگر صحبت هایتان تمام شده است بفرمایید برای شام . fred فرهنگ ایتالیایی را خیلی نزدیک به ایرانی دید و در آن خانه خیلی راحت بود . همگی سر میز شام نشستند پدر و مادر لی لی کنار هم و fred کنار لی لی نشست . اگر دست او بود حتما کنار لوکا می نشست اما چاره ای نداشت . بعد از صرف غذا و گذشت زمانی وقت رفتن رسید و fred با کمال احترام از آنها تشکر کرد . لوکا تا نزدیک در او را همراهی کرد . fred با چهره ای شرمگین لوکا را صدا زد و با اینکه به زمین چشم دوخته بود از او تقاضا کرد اجازه دهد شب ها در کتاب فروشی بماند . لوکا با خنده ای به شانه ی او زد و گفت فردا صحبت می کنیم و در را بست . Fred شب را باز هم تا صبح در کنار سطل زباله در انتهای یک کوچه بن بست سپری کرد و صبح مانند همیشه سر ساعت به مغازه رفت . پس از یک روز کاری عصر که لوکا کلاهش را برداشت که برود کلید مغازه را در دستان فرد گذاشت و دستش را مشت کرد و با خنده ای گفت مراقب خودت باش . اشک در چشمان Fred موج می زد دوست داشت به پای لوکا بیفتد و از او تشکر کند . او می توانست امشب در میان هزاران کتاب بخوابد ولی تا صبح نشسته بود و زانو هایش را بقل کرده بود و در فکر فرو رفته بود . به این فکر می کرد که چقدر اکنون خوشحال است . چقدر اکنون امیدوار است . چقدر …
یک سال از این ماجرا ها گذشت و او بارها به خانه ی لوکا دعوت شد و بارها لی لی را ملاقات کرد . عصر ها با لی لی می رفتند داخل شهر , سینما ,استخر , رستوران , اپرا , موزه , شهربازی , پارک و هزاران جای دیدنی که Fred همیشه در آرزوی آن بود . زمانی که با بچه های دیگه در کوچه ای تنگ با دو آجر دروازه می ساختند و با توپی پلاستیکی سرگرم می شدند . فرد دیگر به دخترهای خیابان چشم نمی دوخت چرا که لی لی زیباترین دختر برایش بود . سه سال گذشت و Fred توانست با هوش بالایش یک کتاب فروشی در سه خیابان بالاتر بزند و صاحب مغازه شود . او و Leelee هنوز با هم بودند و دیگر به کوچترین اخلاق های همدیگر آشنا بودند . یک روز کنار ساحل به صورت لی لی ذل زده بود و او را نگاه می کرد لی لی با خنده های زیبایش به او گفت : cosa? فرد با چشمانی اشک آلود به او گفت Come sei bella …. مدت هاست منتظر این لحظه بودم . لحظه ای که احساس تمام وجودم را بگیرد و بفهمم عاشق شده ام و با تمام وجود از او پرسید : آیا همسر من می شوی ؟ لی لی خنده ای کرد و گفت واقعا تو همین را می خواهی ؟ و جواب فرد مشخص بود و گفت Si , ti voglio bene و لی لی دست فرد را گرفت و بوسید و در جواب گفت Cara mia, ti voglio bene . فرد به او گفت تا با پدرش صحبت کند و قرار مهمانی بگذارد . Fred به یک فروشگاه لباس مردانه ایتالیایی رفت و یک دست کت و شلوار بسیار شیک خرید و آماده مهمانی فردا شب شد .
این داستان ادامه دارد .
معانی اصطلاحات ایتالیایی بکار رفته در این داستان
شب نوشت نهم : لی لی یا زری ( 2 )
دیدگاهها»
No comments yet — be the first.