jump to navigation

لی لی یا زری سه شنبه, جولای 15, 2008

Posted by aneeshtan in داستان های کوتاه.
Tags: , ,
trackback

روزگاری است که زندگی ها  سخت شده  و آدم های دیار ما از مشکلات عدیده زندگی می نالند . جوان ها مخصوصا پسرها دیر ازدواج می کنند و از این  رو دختران هم چاره ای جز دل بستن به دنیای بیرون و اشتغال به کار و درس ندارند . پسرها با حسرت به دخترهای زیبا و پولدار نگاه می کنند و آرزو می کنند می توانستند او را صاحب شوند و دیگر  فکرهای اخلاقی و  آینده نگری معنایی ندارد . چند روزی است که  فرد با دختری به نام Leelee آشنا شده است و از او برایم می گفت .یادم است که  چند سال پیش هم تا آستانه  ازدواج با دختر دیگری رفته بود و از این رو حرف های این روزهای او را جدی نمی گرفتم . ولی او سخن از موجود دیگری می گفت که در این دیار نایاب است  انگار دختری که ازش صحبت می کند تافته ی جدا بافته ای است که اصلا در این دیار زندگی نکرده است . فرد وقتی در مورد Zari  نا امید شد و دیگر از دخترهای اینجا دل کند تصمیم گرفت نیمه دیگر دینش را کول کند در غربت به اجابت بیاورد . Leelee نام  دوست جدید او بود  دختری که از عکسش  چنان زیبا می آمد که اگر هر صفت نیکی فرد از او به زبان می آورد من باور می کردم . از Fred پرسیدم خوب این  لی لی خانوم شما چه دارد که زری خانوم نداشت . او که دل پری داشت و منتظر این سوال من بود شروع کرد به درد و دل .

بگو چه ندارد  زری دختری که از روی چادر و مانتو و مقنعه و حجاب مشکی اش پی به پاکی وزیباییش برده بودم تنها یک چیز نداشت  شعور آغاز یک زندگی مشترک . من و او که  دو بار آن هم با ترس و لرز ازدست پدر و برادرش  و از همه مهمتر بسیجی های محترم و نیروی انتظامی در خارج از محیط دانشگاه باهم صحبت کردیم متوجه شدیم که می توانیم با آن حرف های عاشقانه ای که رد و بدل می کنیم زندگی طولانی را آغاز کنیم . از این رو تصمیم گرفتم پس از این دو دیدار کوتاه به سراغ خانواده اش بروم و او را خاستگاری کنم . با قبول پدر و مادر خویش به سوی خانه آنها روانه شدیم و در مجلسی رسمی اولین سوالی که از من شد این بود که خانه دارم ؟ و من با گردنی کج و صورتی خیس از عرق شرم با صدایی نازک جواب دادم خیر حاج آقا و تا آمدم بگویم ولی از سوی تعاونی … که حرفم را قطع کرد و گفت ماشین چی ؟ و باز هم جوابی جز خیر نداشتم و حاج آقا با چهره ای متفکر به من نگاهی از سر تا پا کرد و گفت پس چه داری که آمدی به خاستگاری دخترم ؟ با  غرور جواب دادم من لیسانس مترجمی زبان دارم و علاوه بر این چند زبان دیگر هم بلدم و کتاب هم می نویسم و با ذوق بیشتر  چند نمونه از نوشته هایم هم در مجلات خارجی چاپ شده است . حاج آقا پدر زری خانم نگاهی بازاری به من کرد و گفت خوب این ها که گفتی به چند من ؟ این ها نون و آب زندگی می شود ؟ با این ها می توانی دخترم را خوشبخت کنی ؟ پدرم که اوضاع را آشفته دید گفت شما نگران  این مسائل نباشید ما بزرگترها کمک این جوان ها می کنیم بهتر است این دو جوان  با هم صحبتی داشته باشند . حاج آقا با لب و دهانی کج گفت مجید این دو را به آشپزخانه ببر تا با هم صحبت کنند . زری خانوم با آن چادر سفیدش آمد و نشست و من هم در آن کت و شلوار  رسمی داشتم خفه می شدم و خیس عرق بودم . به او گفتم انگار حاج آقا میلی به این ازدواج ندارند گفت نگران نباشید من به او گفتم که شما مرد خوبی هستید و شروع کردیم به رد و بدل کردن صحبت های کلیشه ای مسخره و بیهوده ای که پس از ده دقیقه حاجی ما را صدا زد و بازگشتیم به سالن مهمانی . در آنجا حاج آقا همان اول کار گفت دختر من  مهرش ده هزار سکه است و شیربهایش این مبلغ و عروسیش باید فلان جا برگزار شود و …. لحظه ای با خودم فکر کردم آمده ام بازار برده فروشان و می خواهد دخترش را به من قالب کند که سر مهرش  این چنین جدال می کند . خلاصه هر جور بود آمدیم خانه و آن شب نخوابیدم و به این فکر می کردم . آخر ( مهریه . شیر بها . زیر لفطی . کمک جهزیه . تالار گران فیمت نامزدی . حنابندون . بله برون . پاتختی . خرید عقد و عروسی . تالار گران قیمت عروسی . ماشین و خانه ) و غیره چه لطفی به حال زندگی مشترک ما دارد . این بود که فردای آن روز هر چه داشتم و نداشتم فروختم و به دیار غربت رفتم تا نباشم و گدایی عشق نکنم و برده ی حاج آقا را نخرم و کلفت خانه ای نکنم . د

این داستان ادامه دارد …

شب نوشت هشتم : زری یا لی لی

نظر بدهید

دیدگاه‌ها»

No comments yet — be the first.