jump to navigation

امید با هدف معنی می یابد دوشنبه, جولای 7, 2008

Posted by aneeshtan in داستان های کوتاه.
Tags: , ,
trackback

ناپلئون بناپارد فرمانده نظامی فرانسه در ایام قدیم معروف به حرکات تیزهوشانه بوده و می توانست دشمنان خود را با تاکتیک های نظامی هوشمندانه اش شکست دهد . روزگاری ناپلئون و دستیارش در جنگی بسیار دشوار در آستانه شکست قرار گرفتند و تنها راه آنها عبور از تنگه ای بود که مسیر صعب العبوری داشت و احتمال می رفت در این راه نیمی از افراد ناپلئون به علت گرسنگی و تشنگی تلف شوند .
ناپلئون به دستیارش ویلیام گفت که برای عبور از این تنگه چقدر زمان لازم است ؟
ویلیام با چهره ای متعجب پاسخ داد : در خوشبینانه ترین شرایط ده روز .
ناپلئون مجدد سوال کرد برای ما چقدر آذوغه باقی مانده است ؟
ویلیام : تقریبا برای 10 روز آذوغه داریم
ناپلئون برگشت و رو به دریا ایستاد در حالی که دستانش را در پشتش گره کرده بود, با آن ژست مخصوصش فکر می کرد .پس از مدت کوتاهی بازگشت و با جدیت همیشگی و مثال زدنی اش به ویلیام دستور داد که همکنون آذوغه 9 روز را به دریا بریز .
ویلیام که متعجبانه به او نگاه می کرد متوجه فرمان ناپلئون نشد و ماتش برد . ناپلئون بر سر او فریاد زد مگر نشنیدی چه فرمانی دادم همین الان دستور مرا اجرا کن و تمام کارکنان کشتی را از این فرمان با خبر کن و به آنها بگو برای گذر از این تنگه ما فقط 1 روز آذوغه داریم .
ویلیام و دیگر افسران رده بالا با ناراحتی و دلخوری این فرمان را اجرا کردند و آذوغه ها را به دریا ریختند . و شبانه جلسه ای بین خودشان گذاشتند و قرار شد اگر این فرمان ناپلئون شکست خورد او را محکوم به مرگ کنند و سعی کردند تا آنجا که می توانند برای خودشان آذوغه ذخیره کنند . صبح روز بعد فرصت یک روزه آنها شروع شد . کارکنان و خدمه کشتی که می دیدند راهی جز از جان مایه گذاشتن ندارند تمام انرژی خود را صرف کردند . ناپلئون دستور داد حتی افسران کشتی به خدمه کمک کنند و در این یک روز فرقی میان آنها نیست . ناپلئون صبح سه روز بعد توانست از تنگه عبور کند و به خشکی برسد و در آن کشتی هیچ کس از گشنگی و تشنگی تلف نشد . وقتی از او پرسیدند چرا این کار را کرد پاسخ داد که اگر برای ده روز غذا می داشتیم ممکن بود 15 روز طول بکشد ولی وقتی همه دیدند که فقط برای یک روز غذا داریم توانستیم در سه روز به مقصد برسیم .
این داستان به ما می گوید که اهداف بلندی داشته باشیم و همیشه سعی کنیم برای اهداف بزرگ آماده شویم تا اگر آن نشد حداقل به متوسط برسیم . وقتی ما به بالا رفتن از اورست می اندیشیم مطمئن باشید که می توانیم کوه دماوند را فتح کنیم .

این داستان فقط ساخته خیالی من است و نمی دانم چند درصد (شاید 5 درصد ) آن صحت دارد و تمامی اسامی هم وجود خارجی ندارند . پس از نقل قول آن بپرهیزید

شب نوشت هفتم : امید با هدف معنی می یابد

نظر بدهید

دیدگاه‌ها»

1. nana - سه شنبه, جولای 8, 2008

سلامی دوباره بر شما

با اینکه شاید 5 درصد آن صحت داشته باشد و اصلا برحسب این بسنجیم شاید 50 درصد صحت داشته باشد اما زیبایی آن در به پایان بردن آن است که شما با ساخته خیالیتون رنگ زیبایی به ادامه آن زدید حرف آخر شما که همان نتیجه گیری داستان بود درست و سنجیده بود در کل روی هم رفته جالب و خواندنی بود

ممنون و موفق باشید

مثل همانند شب های دیگر منتظر شب نوشت بعدی هستم…

2. امیر - پنجشنبه, جولای 10, 2008

دروود

اول ازهمه خونه جدید مبارک _ همین که اینجا می تونی حرفه دلتو بنویسی و به قول
معروف دلتو خالی کنی کافییه . چیزی که تو تمام نوشته هات موج میزنه تنهایی مفرطه
و این واسه من عجیب بود . نوشته هاتو خوندم بهت تبریک میگم . نوشته هایی شیوایی
داری که زاییده ذهنه خلاقته . در ” تولد ” گفتی که ادم حساسی هستی و از اینکه بفهمی
بهت توجه مبشه خیلی خوشحا ل میشی . چیزی که کمتر اتفاق می یفته واسه همه نه تو .
در ” ملاقات با شیطان ” که به نظر من بهترین داستانته از دوری به خدا گفتی چیزی که
واسه همه پیش اومده چون دل مشغولی هایی زیادی داریم و وقتی گیر می کنیم یاده خدا می یفتیم
در ” افسوس بی فایده ” تنهایی عجیبی موج می زنه که نمی دونم چه جوری واست توضیح بدم …
در ” جای خالی محبت ” که پایانه بدی داره و نشونه ضعف ادم و خوندن کتابای هدایت رو که هیچ
وقت نتونستم در کش کنم زیاد جالب نبود و به نظرم احساسی …

” سیاست …. ” مقوله ای بود جدا و بحثی که حضوری باید باشه و نمیشه نوشتش

” تحول بزرگ ” بازگشته خوبیه که نشونه امیده و این خویه . زاییده درگیری ذهنت به موضوع
خاصیه . شاید دوست داری قهرمان قصت همون کارو بکنه و بهترین باشه واسه خودش و واسه همه
نمی دونم تونستم منظورمو برسونم یا نه

و امید با هدف .. ” نوشته خوبیه که باز هم خوبه چون توش امیده و ادم هم بدونه امید نمی تونه زنده باشه

یه اشتباه املایی در” سیاست پدر …” بود محطاط که محتاط درسته . بدون شک اشتباه املاییه اما خوب نیست
واسه تو . ببخش وقته زیادی نذاشتم واسه نوشته هات چون واقعا هیچ وقت حسه خوندن مطالب بلند رو نداشتم
خصوصا ادبی . چیزی هایی هم که گفتنم شاید درست نباشه اما به نظرم رسید . بیشتر می یام و تو هم خبرم کن
تا اینجوری شاهنانه ننویسم واسه همه پستات یه جایی !
بازم بهت تبریک میگم و باز هم بنویس … لینکیدمت با نامه شب نوشته ها . موفق باشی …

3. aneeshtan - پنجشنبه, جولای 10, 2008

سلام امیر جان . همانطور که دیدی این شب نوشته ها مربوط به هفت روز هفته پیش بود و هر روز می نوشتم . یک جور امتحان قدرت نویسندگی و خلاقیتم بود . فعلا دارم استراحت فکری می کنم . چون می ترسم داستان هایم آبکی در بیاد . واقعا از اینکه همه داستان هایم را خوندی ممنونم و نظرت خیلی برایم مهم بود . من عاشق تلخ نویسی هستم و دوست دارم با نوشته هام تلخی های زندگی را برسانم ( سبک صادق هدایت ) . اشتباه املایی هم همیشه پیش می یاد چنانچه خودت در این نظرت 2 غلط املایی داشتی . البته سعی می کنم بی خطا بنویسم اما چون ساعتش شب هست احتمال اشتباه بالا می رود .

ممنون و موفق باشی