تحول بزرگ
یکشنبه, جولای 6, 2008
روزها می گذشت و مارال همچنان در خانه نشسته بود و از زندگی اش گلایه داشت . از بخت بد خود می گفت و آسمان ریسمان بافتن کار هر روز او شده بود . پدر و مادر پیر او هر چه نصیحتش می کردند گوش شنوا نداشت و با بی احترامی حرف آن ها را پس می زد . مارال بعد از آن دوره زندگی اش دیگر دل خوشی از مردها نداشت و همه مردها را سر و ته یک کرباس می دانست . مارال دو سال با شوهر سابقش زندگی کرده بود و پس از آن از او جدا شد چرا که شوهرش معتاد بود و بویی از مردانگی نبرده بود حتی سردی جنسی هم داشت و نمی توانست احساساتش را به زنش منتقل کند . مارال گرچه از یک طرف ته دلش خوشحال بود که در همین دوسال زندگی اش متوجه اوضاع بد او شده بود اما همیشه پدر و مادر خود را مقصر این ازدواج می دانست . هر چند مارال از جهانی درست می گفت و پدر و مادر او به خاطر شناخته بودن خانواده داماد تحقیق زیادی از خود پسره نکردن اما نمی بایست تمام کاسه کوزه ها را سر آنها بشکند . مارال این روزها عصبی شده بود و نمی شد کوچکترین حرفی با او زد دیگر نشانی از آن دختر سر حال و با نشاط نبود.زندگی اش خلاصه شده بود به تا لنگ ظهر خوابیدن و عصرها هم تماشای ماهواره . سعی می کرد هر جور که شده وقتش را تلف کند . مدت های طولانی از این ماجرا گذشت و مارال از اینکه بنشیند و وقتش را هدر دهد خسته شده بود و سعی کرد به دنبال آن چه در جوانی دوست داشته برود . اوایل این کار برایش خیلی سخت بود و وسط خواندن کتاب خوابش می برد . او می خواست یک طراح لباس معروف شود و تصمیم داشت در کنکور شرکت کند . برای او خیلی سخت بود که دوباره درس های دبیرستان را مرور کند . فاصله 7 سال از درس و مدرسه برایش دشوار بود . اما او تصمیم خودش را گرفته بود . همان سال اول کنکور قبول شد و این قبولی برای او خیلی خوشحال کننده بود چرا که به خودش اثبات شده بود که می تواند از پس مشکلات بر آید. مارال این روزها در دانشگاه بسیار فعال بود و تمام سعی خود را می کرد که بهترین نمره ها را بگیرد . در وقت های خارج از دانشگاه هم بیشتر اوقات در کتابخونه بود و کتاب های مختلف را مطالعه می کرد .مارال با معدل بسیار خوبی مدرک کارشناسی خود را گرفت و از آنجایی که همیشه جزو نفرات برتر دانشگاه بود در همان سال اول کارشناسی ارشد قبول شد و دوسال هم در این دوره تحصیل کرد اما این ها برای مارال کافی نبود و پس از کارشناسی ارشد در دوره دکتری شرکت کرد و بازهم موفق شد چرا که او می خواست و خودش را باور داشت و هر آنچه که می خواست باید می شد . حالا به مارال می گفتند خانم دکتر .دیگر از آن مارال عصبی و پرخاشگر چیزی نمانده بود و دوباره روحیه پرنشاط خود را یافته بود . مارال پس از دکتری به آمریکا رفت و سعی کرد تا به آنچه می خواسته برسد . گرچه خیلی برای او سخت بود که در یک کشور دیگر زندگی کند اما چهار سال آنجا بود و توانست در آنجا هم موفق باشد .ولی به او خبر دادند که مادرش فوت کرده و تمام زندگی اش را ول کرد و به ایران برگشت تا بر مزار مادرش حاضر باشد وقتی پدر پیرش را دید طاقت نیاورد و او را بقل کرد . پدرش به مارال گفت دخترم مادرت در آخرین لحظات زندگی اش گفت که بهت بگویم ازت راضی است و تمام عمرش برایت دعا می کرده ” مارال در آغوش پدرش آرام شد و از آن پس در کنار پدرش زندگی کرد و اکنون او یکی از معروفترین طراحان لباس کشور است و همیشه همه فامیل به او افتخار می کنند چرا که هیچ وقت نخواست که یک فرد ساده و شکست خورده باقی بماند .
شب نوشت ششم : تحول بزرگ
دوشنبه, جولای 7, 2008 at 6:15 ق.ظ
سلام و خسته نباشید می گم به شما دوست عزیز که با این شاهکار نوشتن روز به روز علاقه من را به شب نوشته ها را دو چندان می کنید.
داستان پرمحتوا و تاثیر گذاری بود امیدورام که هیچ کدام از ما در زندگی یک شکست خورده نباشیم اگر خواستن توانستن است پی همه ی ما می توانیم پس منم باید بیشتر بخواهم تا به اصل موفقیتم برسم.
در کل بی نظیر بی نظیر بود موفق باشید.
باز هم منتظر شب نوشت بعدی شما هستم …