سیاست پدر و مادر نمی شناسد
شنبه, جولای 5, 2008
” سیاست پدر و مادر نمی شناسد ” این حرفی بود که Fred همیشه از پدرش می شنید اما اکنون که 21 سالش است هنوز نفهمیده که منظور آن چیست . پدرش فردی ارتشی بود که همیشه او را به عنوان راننده حرفه ای ماموریت های نظامی می شناختند . داستان های پدرش را از دیگران بیشتر شنیده بود تا از زبان خود پدرش . فردی محتاط و کم حرف که در عین حال بسیار جدی و منظم بود . Fred وقتی برای ماساژ پدرش به اتاق او می رفت همیشه برایش سوال بود که چرا این همه ستاره بر روی بدن پدرش خالکوبی شده است . پدر او سال های زیادی را در شهر رم ایتالیا کار می کرد و یک رستوران روسی هم در این شهر داشت . هر چقدر پدرش محافظه کار و کم حرف بود او پر حرف و بی شیله پیله بود برای همین هم پدرش هیچ گاه با او در مورد مسائل کاری صحبت نمی کرد . اگرچه پدرش پس از بازگشت به مسکو دیگر کار نمی کرد اما همیشه هر شنبه قبل از ساعت 12 ظهر در رستوران موزلیمف یکی از گرانترین رستوران های مسکو حاضر می شد . Fred که این روزها واقعا حس کنجکاویش گل کرده بود و دوست داشت سر از کار پدرش دربیاورد او را تعقیب می کرد . اما پدرش وسط راه ناپدید می شد و فرد 3 ماه بود که هر شنبه را از دست می داد تا اینکه با کمک یکی از دوستانش دستگاه بسیار ریز GPS را در کت شلوار یک دست مشکی پدرش جاسازی کرد و توانست بفهمد هر شنبه پدرش به رستوران موزلیمف می رود . با تغییر چهره ای که داده بود سعی می کرد کاری کند که پدرش متوجه حضور او نشود. اما پدر او پس از ورود به رستوران به یکی از سالن های ویژه می رفت و دیگرنمی شد او را دید . پس از چند دقیقه ای که Fred مشغول خوردن نوشیدنی بود یک مرد بلند قامت و قوی هیکلی به او نزدیک شد و محترمانه به او گفت ساکاروف پدر شما برایتان جا رزرو کرده است با من بیایید . فرد جا خورد چرا که او تغییر چهره داده بود و فکر نمی کرد او را بشناسند . با آن مرد که همراه شد به اتاقی در طبقه ی دوم رفتند , آن مرد به او گفت اینجا منتظر بمانید .Fred بدجوری نگران بود و دائم خود را لعنت می کرد که چرا پدرش را تعقیب کرده است و حتما از سوی پدرش تنبیه می شود . پس از حدود 40 دقیقه دوباره آن مرد آمد و در را باز کرد و خیلی وحشیانه Fred را بر روی زمین پرت کرد و چشمانش را بست . لباس های او را کند و او را لخت از اتاق بیرون آورد . فرد هر چه مقاومت کرد اما فایده ای نداشت . او را به اتاقی بردند و چشمانش را باز کردند . Fred از دیدن صحنه ای که می دید خشکش زده بود . پدر و مادر خود را دید که هر دوی آنها لخت بر روی صندلی روبروی او نشسته بودند . صورت های خونی و زخمی آنها نشان از این بود که حسابی کتک خورده بودند . پس از چند لحظه چهار مرد پیر , هم سن پدرFred به اتاق آمدند . همه آنها کت و شلوارهایی مشکی و کراباتی قرمز پوشیده بودند . یکی از آنها که نامش مارچلو بود با صدایی گرفته خطاب به پدر Fred گفت . تصمیم بگیر چه کسی را بکشم . تو یا زن و پسرت را ؟. پدر فرد سخت عذاب می کشید و با دهانی خونی گفت آنها را رها کنید . یکی از آدم های مارچلو با کف پایش لقدی به صورت پدر Fred زد .. Fred فریاد زد بی همه کس ها پدرم را چکار دارید و جیغ های مادر Fred هم بر التهاب ماجرا می افزود . پدر Fred تصمیمش را گرفت و با دهانی خونین گفت پسر و همسرم را بکشید , مارچلو … مرا رها کن .. و مارچلو با علامت دست به آدمش اشاره کرد که حالا کارش را یکسره کنید و گلوله ای در مغز پدر فرد شلیک کردند . فرد و مادرش دیگر نمی دانستند چه باید بکنند و هر چه فریاد می زدند کاری از دستشان بر نمی آمد . مارچلو رو کرد به مادر Fred و از او پرسید چه کسی را بکشم تو یا پسرت ؟ مادرش بصورت او توف خونینی کرد و گفت آشغال عوضی پسرم را بکش و گلوله ای در مغز مادر Fred شلیک کردند . مارچلو روبروی Fred ایستاد و او را با چهره ای خونسرد نگاه می کرد . Fred دیگر توانی نداشت و تمام صورتش پر از اشک شده بود . دندان هایش را به هم می فشرد , رگ های گردنش بیرون زده بود . صورتش سرخ شده بود و از تمام وجود آرزو می کرد که می توانست با مشت بصورت مارچلو بکوبد . مارچلو به او گفت ای جوان هیچ گاه مثل پدرت نشو و سعی کن همینطور ساده و معمولی باشی چون سیاست پدر و مادر نمی شناسد . و با ته اسلحه اش ضربه ای محکم به سر Fred وارد کرد . و او نقش بر زمین شد. ساعاتی بعد وقتی فرد به هوش آمد خود را در بیمارستان دید و امیدوار بود همه این ها خواب باشند اما حال و روز او نشان می داد که اتفاقات چند ساعت پیش درست بوده و او پدر و مادرش را از دست داده است . او اکنون معنی سیاست را می دانست اما به چه قیمتی ؟!
شب نوشت پنجم : سیاست پدر و مادر نمی شناسد