جای خالی محبت
جمعه, جولای 4, 2008
روبروی شومینه روشن نشسته بود . دیگر حتی گرمای آتش شومینه هم نمی توانست سردی زندگی او را گرم کند . صدای رعد و برق نوید بارانی تند در بیرون از خانه بود . به کنار پنجره آمد و به بیرون نگاهی انداخت . اشک های پنجره از روی صورتش سر می خوردند و به پایین می افتاد. سال ها بود زندگی او و همسرش دیگر رنگی نداشت و همیشه سیاه بود . بارها با خود تکرار می کرد که ای کاش آن اشتباه را نمی کردم . اشتباهی که یک عمر خود را مدیون می داند . همسرش از اتاق خواب بیرون آمد تا بازهم مثل همیشه چندتا قرص خواب آور و آرامش بخش بخورد . موهای پریشون و سر و وضع ناجور او نشان از بی اهمیتی به شوهرش بود . Fred با خود بلند بلند غر می زند که یادم است روزهای اول زندگی چگونه خودت را آرایش می کردی و بهترین لباست را می پوشیدی و برای خواب شمع هایی روشن می کردی تا فضای زندگیمون رو زیبا کنی اما حالا هر تکه پارچه ای گیرت بیاید می پوشی و حتی حیفت می آید دستی به موهایت بکشی . اما خود Fred می داند که دیگر گوش Mariya از این حرفا پر است . ماریا بدون توجه به او به اتاق خواب بر می گردد . و fred هم دوباره سرش را بر می گرداند و به بیرون نگاه می کند . زیر لب می گوید نمی دانم چرا با همه این اوصاف هنوز دوستش دارم . در فامیل هیچ کس باور نمی کند او و زنش که روزگاری زبان زد فامیل بودند به این وضع دچار شوند . عشقی مثال زدنی و رابطه ای جداناپذیر . رعد و برق مانند چکشی بر سر او فرود می آید و دیگر طاقتش تاب می شود و اشک هایش فرو می ریزند . بر می گردد به روی صندلی می نشیند و بازهم ماجرای سه سال پیش را مرور می کند . روزی که با سارا آشنا شد . سارا دوست زنش ماریا بود . زن خوش برخوردی که در اولین دیدارش با fred دل او را ربود . پس از چند ماه که فرد و سارا با هم بودند سارا از او می خواهد که به همراه ماریا به خانه اش بیاید . در آن شب کابوس ناک سارا در لیوان نوشیدنی ماریا قرص خواب آور می ریزد به اندازه ای که او را برای تمام شب بخواباند و بعد به سراغ فرد می آید و از او می خواهد تا در تعمیر کامپیوترش به او کمک کند . ماریا که خوابش می آید به اتاق دیگر می رود و می خوابد و به فرد بلند بلند می گوید موقع رفتن مرا صدا کن من می روم دراز بکشم . سارا با آن طرز لباس پوشیدن و صورت زیبایش جای خالی بی محبتی های ماریا را برای فرد پر می کرد . با کام گرفتن او از فرد ماجرای تلخ زندگی فرد رقم خورد و او کنترلش را از دست می دهد و با سارا شب را سپری کرد . صبح که بلند می شوند ماریا هنوز خواب است فرد به سراغ ماریا می رود و او را از خواب بیدار می کند و مانند همیشه به زندگی کسالت بار خود ادامه می دهند . مدت ها پس از این قضایا زمانی که ماریا باردار می شود فرد در اثر یک اتفاق تصمیم می گیرد با همکاران دیگرش خون بدهد . جواب آزمایش که می آید و وقتی فرد می بیند مانند چوب خشکی بر روی زمین می افتد و بر روی آسفالت خیابان ولو می شود . چند وقت بعد می فهمند که سارا به خاطر بیماری ایدز جانش را از دست داده است . فرد هیچ گاه نمی توانست خودش را ببخشد الان هفت ماه است که ماریا باردار است و بی خبر از ماجرا . ولی امشب برای فرد با همه شب ها فرق می کند او دیگر توان به دوش کشیدن این بار سنگین را ندارد و تصمیم می گیرد که در حمام خانه اش خودکشی کند . اما دلش می خواست برای آخرین بار همسرش را ببوسد . به اتاق خواب رفت و او را بوسید . اشک هایش تمامی نداشت و سر انجام در حمام به زندگی خود پایان داد .
تنها یک سوال باقی ماند کدامیک اشتباه کردند : فرد یا ماریا
شب نوشت چهارم : جای خالی محبت
شنبه, جولای 5, 2008 at 7:18 ق.ظ
سلام و دورد فراوان بر شما دوست عزیز
این قسمت شب نوشته ها هم مانند شب نوشته های دیگر فوق العاده بود وقتی خواندمش هاله ای از اشک در چشمانم حلقه بست خیلی غم انگیز بود. یک رابطه عاشقانه که زبان زد خاص و عام بود، نمیشه گفت که دست سرنوشت بوده یا تقدیر که این اتفاق افتاد، دست خود ماست که توی زندگی یا هر عرصه ی دیگری چگونه رفتار کنیم…مخصوصا رابطه ی مقدس زناشویی که باید همیشه در زندگی به اون اهمیت داد و تمامی عشق خود را نثار یکدیگر کنیم تا جای خالی خیلی از کمبودها احساس نشود و با عشق دو طرف کمی از نیازها برطرف گردد.
موفق و سر بلند باشید منتظر شب نوشت بعدی شما هستیم .