ملاقات با شیطان
پنجشنبه, جولای 3, 2008
یک ماه می شد که بیش از حد درگیر مسائل کاری شده بودم و پیشنهاد هایی از شرکت های مختلف داشتم و کار و کاسبی رونق داشت .این آخری ها هم طرف حساب یکی از شرکت های دولتی بزرگ بود .از خروس خون صبح تا گرگ خون شب در دنیای مجازی بودم . دنیایی که صد سال پیش آن را شیطان می نامیدند . همه چیز خوب بود صبح ها کار می کردم ظهر که می شد غذا را پای کامپیوتر می خوردم بعدش هم دوباره کار می کردم و شب ها هم کارم شده بود چت کردن با کسی که نیازش به من از من به او بیشتر بود . یک شب که همه خواب بودن من مثل همیشه پای کامپیوترم بودم و در دنیای مجازی به دنبال کسب شهرت , که ناگاه پوست بدنم دون دون شد و از درون خالی شدم . احساس پوچی و بیهوده بودن بهم دست داد . این احساس خیلی عجیبه و همینطور خیلی دردناک اما معمولا پس از گذر چند لحظه ای همه چیز درست می شود ولی این بار قضیه جدی بود این بار کسی در جلویم ظاهر شد , که مو به بدنم سیخ شد بله شیطان را دیدم اصلا هم شاخ نداشت , زشت نبود , دهانش بوی بد نمی داد ,موهایش پریشان نبود بلکه صورت سفیدی داشت و آنچنان پر نور و شفاف که مرا محو خود کرده بود ,صدایی زیبا و دلنشین داشت .
وقتی بهش گفتم تو از کجا آمدی ؟!.
گفت از درونت .
ازش پرسیدم تو که هستی ؟
گفت من شیطانم
اما چرا اینگونه ای ؟
مرا دوستان زیبا می بینند و دشمنان زشت .
با این جوابش بدجوری بهم برخورد اخه من که به کسی ظلم نکردم همش سرم تو کار خودم بوده و فرصتی برای گناه کردن نداشتم . من چطور دوست شیطان شدم ؟ در همین فکر ها بودم که یاد معلم دوره راهنمایی افتادم زمانی که به همراه بچه های دیگه نماز می خوندیم و بعضی وقت ها هم اضافه می خوندیم به این نیت که در آینده ذحیره داشته باشیم . اون می گفت که شیطان همان بت است و بت همانی است که ما را از خدا دور کند . فرق نمی کند که چه باشد و که باشد , تنها هدفش دور کردن ما از خدا است . شیطان من کامپیوترم بود . بتی که تمام زندگی را از من گرفته بود . فرصت ورزش کردن . تفریح کردن . درس خوندن . محبت کردن . و از همه مهمتر با خدا بودن . و خود م را مدت ها بود که به او فروخته بودم و در زندان رنگین او داوطلبانه خودم را زنجیر کرده بودم و او نیز در قبال سعی می کرد کاری کند که حسابی به من در این زندان خوش بگذرد .
خندید . نگو که افکار مرا می خواند . ازش پرسیدم چرا این کار را با من می کنی ؟ گفت من کاری نمی کنم من فقط راه های مختلف رو بهت پیشنهاد می دم . ازش بدم آمده بود و کم کم داشت برایم زشت می شد . بهش خندیدم و گفتم تو هیچی نیستی من از تو برترم . اما شیطان به من جواب داد که تو هم هیچی نیست مطمئن باش چند لحظه ی دیگر دوباره خودت به سویم می آیی خونه تو پیش من است و واقعا راست می گفت خودم به سویش رفتم و دوباره با شیطان دوست شدم . اما همیشه احساس پوچی را دارم و تنها دلخوشیم کم کردن این دوستی است .
شب نوشت دوم : ملاقات با شیطان
پنجشنبه, جولای 3, 2008 at 6:13 ق.ظ
از شما ممنونم که این نوشته های زیبا را می نویسید تا کمی آدم به درون خودش نگاه کند . به نظر بنده حقیر بی نهایت شاهکار است چون با بعضی از نوشته ها می شود درونت را ببینی.
موفق باشی
و باید اعتراف کنم که سالها پیش این شیطان مرا از همه چیز بازداشت و مرا به راهی کشاند که همه چیز را بهش فروختم. وقتم را ، درسم را، دینم را من بهش معتاد شدم مخصوصا با اومدن اینترنت به خانه ی ما دیگه شبها هم نمی خوابیدم صبح ها همیشه سر کلاس خوابم می امد و زیر چشام همیشه گود بود غیر از این خیلی عصبی و پرخاشگر هم شده بودم، خانواده دائما بهم می گفتند که اگه بیش ازاین ادامه بدم مرا از اینترنت محروم می کنند اما من گوش نمی دادم و می گفتم اگه یک نفر به دنیای من دست بزنه دیگه منو نمی بینه اما نمی دانستم این دنیا همان شیطان است که مرا به آغوشش کشیده بود. یک روز به خودم آمدم ازش بدم آمد میخواستم ازش دور شم به سراغش نرفتم یکروز تمام دور ازش شدم تعجب همه را برانگیخته بود به خدا پناه بردم ولی باز شیطان مرا به طرف خودش کشید اما ایندفعه فرق داشت چون من برتر بودم و خدا را در کنارم داشتم و دلبستگی م را بهش کمتر کردم ولی هنوز هم بهش وابستگی ای دارم اما نه مانند قدیما.