jump to navigation

افسوس بی فایده پنجشنبه, جولای 3, 2008

Posted by aneeshtan in داستان های کوتاه.
Tags: , ,
trackback

کنار برکه نشسته بود و به آب خیره شده بود گویی به دنبال چیز با ارزشی است , با دست راستش آرام بر سر آب دست می کشید و نوازشش می کرد . پیراهن پاره او نشان از تهیدستی او بود . ” فرد ” Fred در تنهایی خود غرق شده بود و به گذشته ها فکر می کرد , روزگاری که جهان پر از صلح و آرامش بود , زمانی که زن ها و مردها با هم جفت می شدند و مانند هر موجود زمینی دیگر عشق بازی می کردند , زمانی که آدمیان به دنبال پیشرفت در علوم مختلف بودند تا بتوانند وسایل رفاه دیگران را فراهم کنند اما حال “فرد ” تنها کسی را که می شناسد این آب است و مونس او انعکاس چهره غمگینش در آب است . “فرد ” هر روز به کنار برکه می آید تا لحظاتی را در کنار آب باشد و برای مدتی گرچه کوتاه تنهاییش را فراموش کند . با آب سخن می گفت , سخن از جنگی خانمان سوز که تمام دنیا را فرا گرفته بود , میلیارد ها نفر در این جنگ کشته شدند , جنگی که از سر حرص و طمع بود و حاکمان زورگو جهان آن را جهت می دادند و آخر سر هم در آتشی که خوشان درست کرده بودند سوختند . افراد بسیار اندکی در جهان زنده ماندند , شاید هزار نفر یا ده هزار نفر که خیلی از آنها دیوانه شدند و دیگر روان درستی ندارند . “فرد ” در این شهر نچندان کوچک تنها کسی بود که جان سالم به در برده بود . “فرد ” به آب می گوید یادت است 10 سال پیش وقتی مانند همیشه ساعت 3 بعد از ظهر به کنارت می آمدم آرزویم چه بود ؟ و خودش پاسخ می دهد » بله درست است آرزو می کردم روزی در جهان تنها باشم تا بتوانم هر کار که می خواهم بکنم اما حال می فهمم که اشتباه بود , آدمی زندگیش به دیگران بسته است و با وجود آن هاست که زندگی گرم می شود . حال می فهمم چقدر جای پدر ,مادرم , فرزندانم و از همه مهمتر همسرم خالیست . کاش دقیقه ای می توانستم او را دوباره در آغوش بگیرم و در گوشش آرام بگویم که بخاطر همه چیز ممنونم و تا آخر عمر دوستش دارم . اشک هایش از کنار بینی اش به روی آب می افتاد و در برخورد با آب , آب را نیز متاثر می کرد و بر اندامش لرزه می انداخت .
کاش لحظه ای دنیا به عقب بر می گشت تا فریاد می زدم چقدر از زندگی ام راضی ام
کاش می توانستم دنیا را نجات دهم
کاش …
اما همه اینها افسوس بی فایده است

شب نوشت سوم : افسوس بي فايده

نظر بدهید

دیدگاه‌ها»

1. nana - جمعه, جولای 4, 2008

سلام و دورد بر شما
مانند همیشه عالی بود با محتوا و جالب توجه از ویژگی داستانهای کوتاه شما اینه که آدم را تا آخرش محو خودش می کنه و تمام چیزهایی را که می نویسید جلوی چشمانت به راحتی می توانی تصور کنی فقط می توانم بگم عالییییییییییییییییییی بود
موفق باشید .