رویای تکراری یکشنبه, می 3, 2009
Posted by aneeshtan in داستان های کوتاه.Tags: رویا, رویای تکراری یکی شدن
3 comments
کنار پنجره رستوران نشسته بودم و به گذشته فکر می کردم . پیپ قهوه ای رنگی بر لیانم آویزان بود . باران شدیدی گرفته بود و مرا به یاد روزهای گذشته می انداخت . چقدر زیبا قطرات باران پس از برخورد به زمین یکی می شدند . این مسر طولانی را از آسمان در کنار هم اما جدا طی می کردند و سرانجام یکی می شدند . آنقدر به زمین چشم دوختم که از دیدن زنی که در کنار باجه تلفن ایستاده بود غافل شدم . بارونی سفید و موهایی طلایی داشت . برایم آشنا بود اما اصلا حال و حوصله خیس شدن زیر بارون را نداشتم . صورتم را چرخاندم و پیپ را بر روی میز گذاشتم و فهوه ی داغی که سفارش داده بودم را میل کردم . کسی به جز من در رستوران نبود . مچدد صورتم را به سمت بیرون مغازه چرخاندم تا نگاهی انداخته باشم . بازهم آن زن را دیدم . گویی او نیز مانند من کار خاصی نداشت و سعی می کرد وقت بگذراند . یادش بخیر روزهایی که به همه شعار می دادم که آن طرف که بروم برای خودم کسی می شوم . هه . حال شدم , چه شد ؟ پدرم کو ؟ مادرم کجاست ؟ آیا کسی هست که برایم دل بسوزاند ! آیا کسی هست که اگر روزی در خانه ام مردم , نگذارد که جسدم بوی طعفنش دیگران را از مرگم مطلع کند ! سرم را بر روی میز گذاشتم و دعا می کردم که ای کاش همه این ها خواب بود . به بیرون از رستوران رفتم , آن زن هنوز آنجا ایستاده بود ! چتر مشکی گران قیمتم را برایش باز کردم و بالای سرش گرفتم . از پشت به زبان خارجی به او گفتم بفرمایید خانم چتر را بگیرید , کاملا خیش شده اید . صورتش را برگرداند تا مرا ببیند . با دیدن چهره اش پاهایم لرزید و چتر گران قیمتم از دستم بر روی زمین افتاد . او همانی بود که روزهای دور مرا دوست داشت . کسی که ادعا می کرد عاشق من است . اما وقتی که با حقیقت من اشنا شد مرا ترک کرد . هنوز حلقه ی خیالی دوران جوانی بر دستش بود . سرش را بر شانه ام گذاشت و فقط گریه کرد ! و من مات و مبهوت به روبرو نگاه می کردم . چگونه از هم جدا شدیم و امروز با هم یکی شدیم, اما چیزی که خواب بود همین رویای تکراری یکی شدن بود .
بوی عید پنجشنبه, مارس 19, 2009
Posted by aneeshtan in داستان های کوتاه.3 comments
بوی عیدی
بوی یاس وسط کتاب قرآن
بوی انار سرخ
توی سفره
ماهی اسیر تنگ بلور
با این ها زمستون رو ترک می کنم
دلم می خواد تو هم با من بودی
با هم از این عیدی و سفره و ماهی اسیر
لذت می بردیم
خستگیمون رو در می کردیم
عطر خوب شب جمعه
آجیل و شیرینی
کام تلخ سال پیش
هر چه بود گذشت
گذشت…
پیشگو شنبه, فوریه 21, 2009
Posted by aneeshtan in داستان های کوتاه.5 comments
پیشگو
آفتاب از روبرو می تابید و من با قامتی بلند به طرف مقصدم می رفتم . غرور و زیبایی چیزهایی بود که من به آن افتخار می کردم .پیرزن زشت و کثیفی در پیاده رو نشسته بود و گدایی می کرد . با صدایی نچندان واضح به من گفت هی احمق زشت کمک نمی خوای ! من که غرق در آرزوها و اهدافم بودم کمتر توجهی به اطراف می کردم ولی آن پیرزن با صدایی بلندتر فریاد زد تو احمق ترین کسی هستی که تا حالا دیده ام , دراز بد قواره ! برگشتم نیم نگاهی به او انداختم چقدر برایم آشنا بود . عینک دودی ام را برداشتم تا بتوانم او را واضح تر ببینم . موهایی بلند , صورتی کثیف و لباس هایی پاره چیزهایی بود که می دیدم . روبروی او با غرور و خشم نشستم و گفتم پیرزن زشت آن حرف ها را با که بودی ؟ به چشمانم زل زد و گفت مرا نمی شناسی ؟ ناگهان شوکه شدم و از جایم پریدم . او معلم مهربان دوران دبستانم بود . گفتم خانم معلم شما اینجا چه می کنید ؟ لبخندی زد گفت اینجا و آنجا نداره دوست دارم آدم ها را نگاه کنم و این تنها راهی است که می شه این سیرک بامزه را دید . یکی می دوه ؛ یکی آهسته راه می ره اما هر کسی جوری می ره . گفتم مرا پس از این همه سال چطور شناختی ؟ گفت پسرکم تو از همان موقع ها مغرور و بلند پرواز بودی . پیرزن سوالی غیر منتظره از من پرسید : هنوز تصمیم نگرفتی ؛ بهش بگی دوستش داری ؟ با تعجب و پس چند لحظه گفتم نه ؛ آخه دلم نمی یاد زندگیش رو بهم بریزم . من هنوز کامل نیستم . او با خنده ای کنایه آمیز گفت . ای روزگار . پس این همه غرور برای چی است ؟ دیدی گفتم تو احمق ترین آدمی هستی که دیدم . تو داری راهت را می روی بعد می گویی من هنوز کامل نیستم مگه کمال به انتهای خط رسیدنه ؟ . پسرکم برو بهش بگو ؛ شاید اینجوری راحت تر بتونی بری .
اعتیاد سه شنبه, ژانویه 20, 2009
Posted by aneeshtan in داستان های کوتاه.4 comments
شب ها رویای تاریکی من است .در اعماق وجودم قبرستان یادگاری های دوران پاکی ام است .
مبهم می گویم تا کسی نداند من چه هستم .
تا کسی از وجودم با خبر نشود .
تنها روز را به شب می رسانم تا در خلوت دیگران خودم را پر از هیاهو کنم از چیزی که نمی دانم چگونه از آن خلاص شوم .
سال هاست که معتاد بودنش هستم بی آنکه بدانم با هر بار بودنش مرا چند قدم به دره فنا نزدیک تر می کند
پیر شده ام نه از سن و سال بلکه از بودنش . خسته شده ام .
برایم لذتی دارد که وجودم را برای مدتی تسکین می دهد جوری که دیگر حتی به خدا هم فکر نمی کنم .
کاش چیزی بود که جایگزینش می کردم اما همه را تقصیر خدا می اندازم .
خدایی که فقط در شکست هایم بنده اش هستم و در شادی ها او بنده ام .
آه این چه بودنی است که وجودم را تاریک می کند اما …
من این تاریکی را دوست دارم .
بارون , اشک , مرگ سه شنبه, دسامبر 16, 2008
Posted by aneeshtan in کلمه نویسی.Tags: مرگ, کلمه نویسی, اشک, بارون
6 comments
متن زیر را هر طور که می خواهید بخوانید تنها بیش از 1 بار بخوانید :
خدا , بارون , رعد و برق , تولد ,اشک , گریه , بارون ,غم , دلهره ,گریه , تولد , شادی , مدرسه ,شادی , خون دماغ , بازی , دعوا , اشک , علم , ثروت , کتک , اشک , خیابان , شلوغی , هوا , اشک , دیپلم , کنکور , اصطراب , قبولی , اشک , دانشگاه ,دوستی , بسیج , تعلیق , اشک , غرور , کار , عشق , حماقت , خستگی , افسردگی , ماندگی , اشک , همسر , ماه عسل, سرور , منزل , جدایی , اشک , تصادف ,نقص عضو , اشک , دق کردن , تنهایی , اشک , انتها , مرگ ,خدا
نظر بدهید :
http://shabnevesht.wordpress.com/2008/12/16/بارون-اشک-مرگبارون-اشک-مرگ/
سکوت ماه پری جمعه, سپتامبر 12, 2008
Posted by aneeshtan in داستان های کوتاه.Tags: سکوت
8 comments
بعضی وقت ها که از حرف دیگران می رنجم به گوشه ای از اتاق می روم و زانوانم را در آغوش می گیرم و صورتم را بر روی پاهایم می گذارم و سعی می کنم با گردنی کج به نور آفتابی که از پنجره اتاقم بر من می تابد نگاه کنم . صورتم گرم می شود اما دلم نه . پاهایم سرد و موهای بدنم همگی ایستاده مرا نگاه می کنند . ذرات وجودم میل به رفتن دارند اما دلم رضایت نمی دهد . به خود جرات رفتن نمی دهم . بروم که فرار کنم ؟ بروم که نباشم و نبینم ؟ من که سالهاست ندیدم . سالهاست که فقط زندگی ام مملو از حرف های کج و راست مردم است . ترحم بیش از اندازه آنها مرا مانند طفل پرنده ای کرده که حتی نمی تواند خودش به تنهایی غذا بخورد چه برسد به پرواز کردن در قفسش . روزها برایم می گذرد و من منتظر این لحظه ام که بنشینم در کنج اتاقم و نور گرم او بر من بتابد . دلم می خواهد فریاد بزنم که من سالمم مرا درک کنید اما آنها نمی شنوند .از کودکی وقتی پدرم با کمربند مرا تهدید به زدن می کرد و یا مرا کتک می زد به طرف بالکنی خانه فرار می کردم و روی زمین به پهلو دراز می کشیدم, در حالی که صورتم روی زمین بود به آسمان نگاه می کردم و اشک می ریختم و نفرین می کردم . دل کوچکم فقط می خواست که پدرم مرا دوست داشته باشد یک بار به من بگوید که دوستم دارد . 21 سال گذشت از آن روزهای کودکی و من در حسرت شنیدن یکبار دوستت دارم مانده ام . آخر هفته که می شد می رفتم امام زاده نذر می کردم که مهر من به دل پدرم بیافتد و در این هفته او مرا نزند و یا به فحش نکشد . سرم داد نزد و مرا تحقیر نکند . من در زندگی ام دوستی نداشتم که با او صحبت کنم چون نمی توانستم با کسی درد و دل کنم و تنها کاری که بلد بودم شکلک در آوردن بود که کسی حوصله گوش دادن و فهمیدن این اداها را نداشت .وقتی کودک بودم پدر و مادرم مرا جایی نمی بردند چون مایه شرمساری آنها بودم هیچگاه دلشان نمی خواست که دیگران بدانند که فرزند لالی دارند .مهمانی که می رفتند مرا در خانه حبس می کردند در گوشه ای می نشستم و با خودم حرف می زدم . می خندیدم . سر خودم داد می زدم . نفرین می کردم . وجود من از خشم و نفرین پر شده بود . یک روز که در خانه منتظر بازگشت پدر و مادر از مهمانی بودم خاله ام آمد , سیاه پوشیده بود , گریه می کرد مرا با خود به بیمارستان برد . پدرم مرا خواسته بود من به کمک یکی از پرستارها به داخل بخش رفتم . در کنار تخت او نشستم . هق هق کنان با نگاهم به او گفتم دوستت دارم . دستش را بر سرم کشید و گفت ماه پری نفرین هایت برآورده شد . اکنون تو تنهایی .
نظر بدهید :
پرواز در خواب پنجشنبه, آگوست 28, 2008
Posted by aneeshtan in داستان های کوتاه.Tags: Add new tag
2 comments
مرا بیست و یک سال است که در قفسی زندانی کردند و مردم به دیدنم می آیند . ” انسان پرنده ” این را آنها به من می گویند .بچه های کوچک به میله های قفس می چسبند و برایم خوراکی پرت می کنند وقتی آزادی آن ها را می بینم دلم هوای گذشته را می کند . روزگاری که می توانستم آزادانه پرواز کنم . صورتم رو به طرف خورشید بگردانم و تا آنجا که می شد اوج بگیرم . تنها دلخوشی من همین است به یاد آوردن روزهایی که دیگر رنگی ندارند . چمن زار و دشت سرسبز , گل های شقایق و لاله , دریاچه نیلگون و صدای پرندگان اما همگی برای من فقط یک خاطره شدند . در این قفس برایم دو درختچه مصنوعی اما تزئین شده گذاشتند . گاهی یادم می رود که روزگاری از فراز جنگل های سرسبز عبور می کردم و آزادانه فریاد می زدم خداواندا من برترینم . بر گردنم زنجیری فولادی آویزان کردند تا فرار نکنم تا آزاد نباشم .بعضی اوقات آدم های کوچک و بزرگ به طرف ما سنگ یا آشغال پرت می کنند تا شاید ما بپریم و آنها را شاد کنیم . عصر که می شد مردم از دیدن ما خسته می شدند و دنیای وحش را ترک می کردند . شب ها کنار میله های قفس سرم را تکیه می دادم و به قرص ماه نگاه می کردم و اشک می ریختم . مگر ما چه گناهی کردیم که می توانیم پرواز کنیم و آزاد باشیم . امشب سکوت عحیبی دنیای وحش را فرا گرفته است . صدای زوزه ی باد در لابه لای میله های قفس های خالی می پیچد . صدای ناله همنوعانی که امشب در کشتارگاه این دنیا قربانی می شوند به گوش می رسد . اما بازهم سکوت حکم فرماست چراکه کسی این صداها را نمی شنود جز ما که هر ناله باد مارا به یاد شب قربانی شدن می اندازد . دم دمای صبح بود که بازهم در گوشه قفس خوابم برده بود . وقتی چشمانم را باز کردم در قفس باز بود و زنجیر در گردنم نبود . خوشحال به بیرون از قفس جستم . چند بار بال زدم اما پرواز را یادم رفته بود . به بالای تپه ای رفتم . خورشید در حال طلوع بود . چشمانم را بستم و با تمام توانم پریدم . در حال سقوط و افتادن بودم که باز اوج گرفتم و به سوی آسمان پرواز کردم . هوا کاملا روشن شده بود . دشت , چمن زار , رنگ سبز , آبی آسمان , رنگ طلایی خورشید برایم زیباترین جلوه زندگی بود . در حین پرواز بودم که ناگاه بدنم تحلیل رفت و با سرعت به سمت زمین در حال سقوط بودم . چیزی نمانده بود که به دیوار قلعه دنیای وحش برخورد کنم این بار کاملا ناامید و مایوس بودم . بازهم چشمانم را بستم و با قدرت از بالای دیوار قلعه عبور کردم و به سوی خورشید اوج گرفتم اما همه این ها خواب بود و من در گوشه قفس بودم و از برخورد آشغال میوه کودکی به صورتم از خواب پریدم .
قسم گناهکار شنبه, آگوست 23, 2008
Posted by aneeshtan in داستان های کوتاه.add a comment
شب بود و تماس های مکرر از سوی خانواده که می خواستند به پیش آن ها بروم و جواب من یک چیز بود نه نمی توانم کار دارم غافل از آنکه با خانواده بودن مهمترین کار هر کسی است . ساعتی گذشت و ناگاه از درون خالی شدم و احساس نگرانی شدیدی کردم . بی آنکه چیزی به کسی بگویم خانه را ترک کردم و به پیش خانواده ام رفتم .مادر که برای چندمین بار به زیارت خانه خدا رفته بود و پدر چنان در تب بیماری می سوخت که دیگر توانی برای ساختن نداشت . وقتی رسیدم با صورت های غمگین آنها روبرو شدم اما در چشمان آنها برق امیدی از آمدن من به چشم می خورد . به اتاق پدر رفتم و او را بیمار و پژمرده یافتم . بر بالینش نشستم و بازهم با آن روحیه ی شکست ناپذیرش با لبخندی پدرانه به من گفت بازهم با اتوبوس آمدی و می خواست بخندد که توانی نداشت و به سرفه افتاد . او در اتاق تنها بود چرا که کسی دل ماندن در کنارش را نداشت همه در بیرون از اتاق مشغول گریه و زاری بودن گویا می خواستن جشن مردنش را زودتر آغاز کنند و به پیشواز بروند .از اتاق بیرون آمدم و به آنها هشدار دادم که اگر صدایی به داخل بیاید مطمئن باشید که شما را از خانه بیرون می کنم . پدر که صدایم را شنیده بود پس از بازگشت من با صدایی گرفته گفت : چیه دارن گریه می کنن ؟! گفنم زیاد مهم نیست . غم پدر از آن نبود که چندی دیگر خواهد مرد از آن بود که چرا زنش به زیارت خانه خدا رفته و او باید اینگونه در بستر بیماری جان دهد . کمی با او صحبت کردم و از دنیا گفتم اما فکرش در این دنیا نبود که بخواهد بیشتر از آن بداند . به زور 2 قرص زیر زبانی به او خوراندم و در کنارش دراز کشیدم . پس از چندی زیر لب چیزی زمزمه می کرد . کمی که دقیق شدم شنیدم که می گفت : اشهد ان … . در این لحظه تمام دنیا بر من فرود آمد دیگر این دوش های من توان تحمل این سنگینی را نداشت اما چه می شد کرد از اتاق بیرون آمدم و یک راست رفتم وضو گرفتم و در حیاط , روبروی خدا سجده کردم و نماز خواندم , تنها جایی که می شد راحت گریه کرد و عاجزاته از او خواست .آنچه لازم بود گفتم و از او قول گرفتم که اگر پدرم طوریش نشود من هم قسم می خورم که تا جان دارم برای او زندگی کنم , از او خواستم که به من آرامش دهد و توان تحمل این بار سنگین ,
دوباره به پیش پدر بازگشتم , آرام خوابیده بود در کنارش دراز کشیدم صدای نفس هایش را می شد شمرد نفس هایی که وقتی کم رنگ می شدند با نگرانی به او نگاه می کردم و دعا می کردم بتواند با بیماری مبارزه کند . شب فرا رسید آرام دستم را بر روی قلبم گذاشتم و چشمانم را بستم . خودم هم نمی دانستم که چه کار می کنم اما هر چه بود می خواستم تمام انرژی بدنم را به او بدهم و بیماری را از او دور کنم . شب خواب های پریشانی می دید و هر چند دقیقه از من ساعت می پرسید و من هم تا صبح کنارش بودم و سعی می کردم به او انرژی بدهم .
اکنون سه روز از این ماجرا می گذرد و حالش بسیار خوب است. خدای من به قولش عمل کرد اما من …
خواب زن راست است سه شنبه, آگوست 5, 2008
Posted by aneeshtan in داستان های کوتاه.Tags: باور کن خوابم را, خواب زن چپ نیست, خواب زن راست است
3 comments
از جایش برخاست تا پنجره ی نزدیک تختش را باز کند . چهره ی رنگ پریده ی او نشان از ناتوانی جسمی اش بود . روی مبل کنار تختش مشغول خواندن رمانی از چخوف بودم که او با آن حال پریشانش سعی می کرد وانمود کند هنوز می تواند مانند گذشته راه برود و رفتار کند . اما پشت خمیده اش و چین و چروک صورتش دیگر اکسیر جوانی را از او ربوده بود . اصلا با احوالات یک سال پیشش قابل مقایسه نبود . مردی که همه او را به عنوان یکی از چند طراح برتر ساختمان در جهان می دانستند . او که یادم نمی آید روزی بی کار نشسته باشد و سرش در کتاب و نقشه هایش نباشد . محمد دیگر توان خواندن یک کتاب را هم نداشت , دستانش قادر نبودند حتی وزن کم کتاب را هم تحمل کنند , چشمانش تار می رفت و هرگاه می خواست از جایش برخیزد سرش گیج می رفت و واژگون می شد .همسن و سال های او الان دوران چلچلی خود را می گذرانند اما او الان اوقاتش را درازکش بر روی تخت می گذراند . تنها چیزی که می توانست لبخند را برای لحاظاتی بر روی لبانش جاری کند امدن جفت کبوتری بود که هر روز صبح کنار پنجره اتاق محمد جا خوش می کردند و گاهی هم با یکدیگر عشق بازی می کردند . محمد با دیدن این جفت پرنده لبخند بر لباتش می آمد , اما اشک از جشمان کم نورش جاری می شد چرا که آن دو او را به یاد گذشته می انداختند . روزگاری که با زن و تنها فرزندش به تعطیلات می رفتند و آنجا دور هم خوش می گذراندند . محمد هیچ گاه نمی توانست آن اشتباهش را فراموش کند , زمانی که با یک تصادف هولناک زن و فرزندش را از دست داد . همیشه خودش را مقصر می دانست . من که نزدیکترین دوستش بودم هر چند وقت به دیدنش می آمدم و کنارش می نشستم و به حرف های ناراحت کننده او گوش می سپردم . حرف هایی که دیگر همه را از حفظ بودم اما چون می خواستم احساس تنهایی بیشتر نکند بازهم با علاقه به آن گوش می دادم . محمد می گفت : “ هنوز باورم نمی شود . نه نمی توانم باور کنم . آخر چطور ممکن است او از مرگش خبر داشته باشد , همیشه به من می گفت که زودتر می میرد و من به او می خندیدم و او را مسخره می کردم . چقدر آن روز برایم تلخ است صیحی که از خواب هراسان بیدار شد , بر بالینش رفتم و گفتم الیزا چی شده , چرا داد می زنی , خواب بدی دیدی؟ و او تنها مرا در آغوش گرفت و آرام در گوشم زمزمه ای کرد که هیچ گاه یادم نمی رود . “هیچگاه تنهایم نگذار ” این همان چیزی است که هر روز در گوش من تکرار می شود ” تنهایم نگذار “ و من احمق آن را جدی نگرفتم و با حرف های مسخره ام به خواب او خندیدم . خوابی که با واقعیت یکسان بود . حرف از تصادف اتوبوس با یک کامیون حامل سوخت بود . حرف از سوختن او در آتش بود . حرف از گریه های تنها فرزندم در آغوش مرده ی همسرم . اما من احمق آن را جدی نگرفتم و به او با حالتی تمسخر آمیز گفتم بلند شو زن , این ها همش خواب است و خواب زن چپ است , بلند شو برایمان صبحانه ای درست کن . و با غرغر های همیشگی ام با عجله از در خانه بیرون رفتم . بی آنکه لحظه ای برگردم و مانند دوران جوانی پیشانی اش را ببوسم و از او خداحافظی کنم . هفته بعد که قرار بود برای رفتن به جشن عروسی یکی از فامیل ها برویم برایم ماموریت مهمی پیش آمد که او و پسرم را با اتوبوس راهی سفر کردم . دم دمای شب بود که خبر مرگشان را از مسئولین ترمینال شنیدم و گریان سوار ماشین شدم و سعی می کردم هرچه زودتر خودم را به بیمارستان برسانم که با رد کردن چراغ قرمز یکی از تقاطغ ها با یک ماشین دیگر تصادف شدیدی کردم و مرا هم به بیمارستان بردند . 9 ماه در کما بودم . جایی که می توانستم باز هم با زن و فرزندم زندگی کنم . جایی که می شد از این واقعیت تلخ فرار کنم . جایی که می شد بازهم خنده های زیبای او را ببینم . اکنون دو ماه است که مرا هنگام فرار از مرز زندگی دستگیر کرده اند و به سلول انفرادی فرستاده اند . من این زندان را بدون خانواده ام نمی خواهم . من توان ماندن در پشت پنجره های این زندان را ندارم . نمی توانم عشق بازی دو کبوتر را ببینم و گریه ام نگیرد و به یاد گذشته نیافتم . خدایا این چه بلایی بود بر من نازل کردی . من حالا به خواب عقیده دارم پس مرا برای همیشه بخوابان” .
شب نوشت یازدهم : خواب زن راست است
نظر بدهید
لی لی یا زری ( 3 ) پنجشنبه, جولای 17, 2008
Posted by aneeshtan in داستان های کوتاه.Tags: لی لی یا زری ( 3 )
2 comments
فردای آن شب رویایی fred به سوی خانه لوکا روانه شد . او با اینکه خیلی با آن خانواده ایتالیایی صمیمی شده بود ولی هنوز اصطراب شکست را فراموش نکرده بود . شکستی که زندگی او را ویران کرد و او را آواره غربت کرد . به جلوی در که رسید با فشردن زنگ خانه پیرمرد مهربان به استقبال او آمد و با خنده های همیشگی او را به داخل خانه دعوت کرد . لوکا , ایزابل و لی لی سه عضو خانواده ای بودند که Fred تصمیم داشت به آنها بپیوندد . لوکا به فرد گفت : شنیدم که از لی لی خاستگاری کرده ای , خوب پسرم چقدر برایت مهم است ؟ Fred که مانند همه جوان های ایرانی پرشوق و ذوق بود جواب داد : اگر شما موافق باشید و اجازه دهید حاضرم تا آخر عمر در کنارش باشم و هیچ گاه تنهایش نگذارم . لوکا کمی قهوه نوشید و به جلو خم شد و کاغذی را جلوی Fred گذاشت و گفت بر روی این کاغذ بنویس چقدراو را دوست داری . Fred لحظه ای فکر کرد و قلم را برداشت و بر روی کاغذ گذاشت اما چیزی ننوشت و سرش بالا آورد و به لوکا گفت اندازه عشق من به او بر روی این کاغذها جا نمی شود . لوکا گفت من از تو چند چیز بیشتر نمی خواهم . هیچ گاه دینت را ترک نکن و سعی کن همواره به خداوند معنقد باشی حال با هر دینی و دوم اینکه هیچ گاه چیزی را نپرستی جز معشوقت و در آخر در اوج خشم به مهربانی ها فکر کن و با لبخندی چرخ زندگی را بچرخان . Fred همینطور که به حرف های پیرمرد گوش می داد به یاد روز های تلخ گذشته افتاد . زمانی که در یک مهمانی رسمی با حضور پدر و مادرش و خانواده ی زری تنها چیزی که بحث نمی شد معنویات بود و سوال های حاج آقا پدر زری خانوم را مقایسه می کرد با درخواست های پیرمرد . اشک در چشمان او جمع شده بود و با احساسات به لوکا بلند گفت که همیشه پایبند دینم خواهم بود و هیچ گاه نمی گذارم زندگی ام به یکنواختی برسد . پیرمرد خنده ای کرد و از لی لی خواست که به جمع آنها بپیوندد . با آن صدای گرمش لی لی و fred را زن و شوهر خواند و از خداوند طلب خوشبختی برایشان کرد . آن شب Fred پس از رفتن از آن خانه تصمیم گرفت در خیابان های شهر قدم بزند . گام های فرد و ضربان قلبش ریتم آهنگی بودند که در درونش نواخته می شد و باعث غرورش می شد . به حرف های پیرمرد فکر می کرد و از خود دائم می پرسید چرا او از من نپرسید چه دارم ؟ خانه دارم ؟ ماشین دارم ؟ مهر چقدر باید بدهم ؟ اصلا شیربها چه می شود ؟ یعنی به همین راحتی مرا به دامادی پذیرفت . دلش طاقت نیاورد و دوباره به خانه لوکا بازگشت , ساعت از 3 نیمه شب گذشته بود اما او برایش زمان دیگر معنایی نداشت . لوکا در را باز کرد و با چهره پریشان Fred مواجه شد . بی آنکه او را مواخذه کند حال او را درک کرد و به سمت میزهای داخل حیاط همراهی اش کرد . چند دقیقه ای سکوت برقرار بود و لوکا با آن صورت مهربانش فقط Fred را می نگریست . Fred زبان گشود و از او سوال کرد که چرا درباره او تحقیق نکرده است , چرا از او نپرسیده که آیا خانه دارد ؟ ماشین ؟ پول کافی ؟ و …. لوکا خنده ای کرد و گفت پسرم تو با دلت می توانی برای دختر من خانه ای بسازی که می تواند همیشه در آن آرام شود و برایش تکیه گاهی باشی که در سختی ها به آن پناه ببرد . می توانی با قلب پاکت او را به آسمان ها ببری و ثروت مندترین انسان ها کنی . من همان زمانی که تو در کوچه های بن بست می خوابیدی نگاهت می کردم و می دانستم که تنگ دستی ولی دلت نمی خواهد غرورت پایمال شود برای همین هیچ گاه از تو نخواستم که در خانه ی من جایی داشته باشی . Fred از جایش برخاست و دست پیرمرد را گرفت و بوسید , پیرمرد دستش را کشید و او را در آغوش گرفت . چند روز گدشت , فرد و لی لی در مراسمی خودمانی با هم ازدواج کردند . فرد باورش نمی شد چقدر ازدواج کردن ساده است و چقدر شیرین . تعداد تمامی مهمان ها به 20 نفر هم نمی رسید و مراسم در همان خانه لوکا در حیاطش برگزار شد . شب با خوردن شام مهمان ها به خانه هایشان رفتند و این دو زوج خوشبخت را تنها گذاشتند . Fred و leelee در خانه ی لوکا ماندند و شب را با هم سپری کردند . همیشه با رویای این لحظه می خوابید و اکنون در کنارش زنی خوابیده بود که برایش زیباترین موجود زمین به حساب می آمد . چشمانش را که باز می کرد صورت فرشته گونه ی همسرش را می دید , چقدر این لحظات برای او دلنشین بود . Fred و لی لی اکنون زن و شوهر بودند به همین سادگی .
پایان
شب نوشت دهم : لی لی یا زری ( 3 )