خونه جدید و نقل مکان
پنجشنبه, اکتبر 15, 2009
شاید بهتر بود زودتر این اتفاق می افتاد و نقل مکان می کردم . از این پس در صفحه ای جدید و با زبانی جدید می نویسم .
http://pianistblog.wordpress.com
کویریات
چهارشنبه, جولای 15, 2009
چه احمقانه است از کویریات نوشتن و چه عاقلانه می نماید , مذهب و دین , اما آنچه مرا راضی نگاه می دارد نه مذهب و دین است و نه قصه نویسی .
گاهی احمقانه نوشتن و احمق بودن هم خوب است , کویریات من خالی از انسان های باهوش است و این خود ذات عشق و عاشقی است که اگر نبود عاشق را مجنون , نماد نمی بود .
دیگر تصمیم به نوشتن از خود ندارم و سعی دارم از کسانی بنویسم که شاید کمتر مانند من دست به هر کاری می زنند و آنگاه عاجزانه طلب رفع املاء دارند . آنقدر مست گناهیم که مظهر خوبی و الفت , می شود مشوق گتاهمان و به دور از رحمتش ریسمان رها می کنیم , اما …. او با چه ریسمانی به کمک ما می شتابد !؟
بگذریم از این زندان بی میله , دنیای خاکی , آنچنان که ما را در گور کرده اند و می گویند تو در کاخت طنازی کن
دیگر از خود نمی نویسم , شاید دلیلش پوچی دانشم باشد یا شاید هم … کویریات بی ارزشم
رویای تکراری
یکشنبه, می 3, 2009
پشت میز کنار پنجره رستوران نشسته بودم و پیپ قهوه ای رنگم از لبم آویزان بود . باران شدید مرا به یاد روزهای گذشته می انداخت . چه زیبا قطرات باران پس از برخورد به زمین یکی می شدند . این مسیر طولانی را از آسمان در کنار هم اما جدا طی می کنند و سرانجام یکی می شوند . آنقدر به زمین چشم دوختم که از دیدن زنی که در کنار باجه تلفن بیرون از رستوران ایستاده بود غافل شدم . بارونی سفید و موهایی طلایی داشت . برایم آشنا بود اما اصلا حوصله خیس شدن زیر بارون را نداشتم . صورتم را چرخاندم و پیپم را بر روی میز گذاشتم تا فهوه ی داغی که سفارش داده بودم را بنوشم . کسی به جز من در رستوران نبود . مجدد صورتم را به سمت بیرون رستوران چرخاندم تا نگاهی انداخته باشم . بازهم آن زن را دیدم . گویی او نیز مانند من کار خاصی نداشت و سعی می کرد وقت بگذراند . آه , یادش بخیر روزهایی که با شور و شوق شعار می دادم که اگر آن طرف بروم , کسی می شوم . هه . حال شدم , چه شد ؟ پدرم کو ؟ مادرم کجاست ؟ آیا کسی هست که برایم دل بسوزاند ! آیا کسی هست که اگر روزی در خانه ام مردم , نگذارد بوی طعفن جسدم , دیگران را از مرگم مطلع کند ! سرم را بر روی میز گذاشتم و دعا می کردم که ای کاش همه این ها خواب بود . به بیرون از رستوران رفتم , آن زن هنوز آنجا ایستاده بود ! چتر مشکی گران قیمتم را برایش باز کردم و بالای سرش گرفتم . از پشت به زبان خارجی به او گفتم “کاملا خیش شده اید , چتر من را بگیرید “ صورتش را برگرداند . با دیدن چهره اش دلم لرزید و چتراز دستم افتاد . او همانی بود که روزهای دور مرا دوست داشت . کسی که ادعا می کرد عاشق من است . اما وقتی با حقیقت من اشنا شد مرا ترک کرد . هنوز حلقه ی خیالی دوران جوانی بر دستش بود و من مات و مبهوت به زمین نگاه می کردم . چگونه از هم جدا شدیم و امروز یکی شدیم, اما چیزی که خواب بود همین رویای تکراری یکی شدن بود .
بوی عید
پنجشنبه, مارس 19, 2009
بوی عیدی
بوی یاس وسط کتاب قرآن
بوی انار سرخ
توی سفره
ماهی اسیر تنگ بلور
با این ها زمستون رو ترک می کنم
دلم می خواد تو هم با من بودی
با هم از این عیدی و سفره و ماهی اسیر
لذت می بردیم
خستگیمون رو در می کردیم
عطر خوب شب جمعه
آجیل و شیرینی
کام تلخ سال پیش
هر چه بود گذشت
گذشت…
پیشگو
شنبه, فوریه 21, 2009
آفتاب از روبرو می تابید و من با قامتی رعنا به سوی مقصد می رفتم . غرور و زیبایی چیزهایی بود که من به آن افتخار می کردم .پیرزن زشت و کثیفی در پیاده رو نشسته بود و نان می خورد . هنگامی که از او گذشتم با صدایی نچندان واضح به من گفت هی احمق زشت کمک نمی خوای ! من که غرق در آرزوها و اهداف خود بودم کمتر توجهی به اطراف می کردم ولی آن پیرزن با صدایی بلندتر فریاد زد تو احمق ترین کسی هستی که تا حالا دیده ام , دراز بد قواره ! برگشتم نیم نگاهی به او انداختم چقدر برایم آشنا بود . عینک دودی را از چشمانم برداشتم تا بتوانم او را دقیق تر ببینم . صورتی کثیف و لباس های پاره چیزهایی بود که می دیدم . روبروی او با غرور و خشم نشستم و گفتم پیرزن زشت آن حرف ها را با که بودی ؟ به چشمانم زل زد و گفت مرا نمی شناسی ؟ پس از کمی تامل در صورت پر چین و چروک او , ناگهان شوکه شدم و از جا پریدم . او معلم مهربان دوران مدرسه ام بود . “خانم معلم شما اینجا چه می کنید ؟ ” لبخندی زد و گفت اینجا و آنجا ندارد , دوست دارم آدم ها را نگاه کنم و این بهترین راهی است که می شود این سیرک سیار را دید . یکی می دود ؛ یکی آهسته راه می رود , اما هر کسی به سمتی می رود .
پسرک تو از همان دوران مدرسه نیز مغرور و بلند پرواز بودی . پیرزن سوالی غیر منتظره از من پرسید :”هنوز تصمیم نگرفتی ؛ به او بگویی دوستش داری ؟ ” با تعجب و پس از چند لحظه گفتم “نه ؛ آخر دلم نمی آید زندگیش را بهم بریزم . من هنوز کامل نیستم . ” او با خنده ای کنایه آمیز گفت . ای روزگار . پس این همه غرور برای چیست ؟” دیدی گفتم تو احمق ترین آدمی هستی که دیده ام . با غرور راهت را می روی بعد می گویی من هنوز کامل نیستم مگر کمال به انتهای خط رسیدن است ؟ برو به او بگو ؛ شاید اینجوری راحت تر بتوانی بروی !
اعتیاد
سه شنبه, ژانویه 20, 2009
شب ها رویای تاریکی من است .در اعماق وجودم قبرستان یادگاری های دوران پاکی ام است .
مبهم می گویم تا کسی نداند من چه هستم .
تا کسی از وجودم با خبر نشود .
تنها روز را به شب می رسانم تا در خلوت دیگران خودم را پر از هیاهو کنم از چیزی که نمی دانم چگونه از آن خلاص شوم .
سال هاست که معتاد بودنش هستم بی آنکه بدانم با هر بار بودنش مرا چند قدم به دره فنا نزدیک تر می کند
پیر شده ام نه از سن و سال بلکه از بودنش . خسته شده ام .
برایم لذتی دارد که وجودم را برای مدتی تسکین می دهد جوری که دیگر حتی به خدا هم فکر نمی کنم .
کاش چیزی بود که جایگزینش می کردم اما همه را تقصیر خدا می اندازم .
خدایی که فقط در شکست هایم بنده اش هستم و در شادی ها او بنده ام .
آه این چه بودنی است که وجودم را تاریک می کند اما …
من این تاریکی را دوست دارم .
بارون , اشک , مرگ
سه شنبه, دسامبر 16, 2008
متن زیر را هر طور که می خواهید بخوانید تنها بیش از 1 بار بخوانید :
خدا , بارون , رعد و برق , تولد ,اشک , گریه , بارون ,غم , دلهره ,گریه , تولد , شادی , مدرسه ,شادی , خون دماغ , بازی , دعوا , اشک , علم , ثروت , کتک , اشک , خیابان , شلوغی , هوا , اشک , دیپلم , کنکور , اصطراب , قبولی , اشک , دانشگاه ,دوستی , بسیج , تعلیق , اشک , غرور , کار , عشق , حماقت , خستگی , افسردگی , ماندگی , اشک , همسر , ماه عسل, سرور , منزل , جدایی , اشک , تصادف ,نقص عضو , اشک , دق کردن , تنهایی , اشک , انتها , مرگ ,خدا
نظر بدهید :
http://shabnevesht.wordpress.com/2008/12/16/بارون-اشک-مرگبارون-اشک-مرگ/
سکوت ماه پری
جمعه, سپتامبر 12, 2008
بعضی وقت ها که از حرف دیگران می رنجم به گوشه ای از اتاق می روم و زانوانم را در آغوش می گیرم و صورتم را بر روی پاهایم می گذارم و سعی می کنم با گردنی کج به نور آفتابی که از پنجره اتاقم بر من می تابد نگاه کنم . صورتم گرم می شود اما دلم نه . پاهایم سرد و موهای بدنم همگی ایستاده مرا نگاه می کنند . ذرات وجودم میل به رفتن دارند اما دلم رضایت نمی دهد . به خود جرات رفتن نمی دهم . بروم که فرار کنم ؟ بروم که نباشم و نبینم ؟ من که سالهاست ندیدم . سالهاست که فقط زندگی ام مملو از حرف های کج و راست مردم است . ترحم بیش از اندازه آنها مرا مانند طفل پرنده ای کرده که حتی نمی تواند خودش به تنهایی غذا بخورد چه برسد به پرواز کردن در قفسش . روزها برایم می گذرد و من منتظر این لحظه ام که بنشینم در کنج اتاقم و نور گرم او بر من بتابد . دلم می خواهد فریاد بزنم که من سالمم مرا درک کنید اما آنها نمی شنوند .از کودکی وقتی پدرم با کمربند مرا تهدید به زدن می کرد و یا مرا کتک می زد به طرف بالکنی خانه فرار می کردم و روی زمین به پهلو دراز می کشیدم, در حالی که صورتم روی زمین بود به آسمان نگاه می کردم و اشک می ریختم و نفرین می کردم . دل کوچکم فقط می خواست که پدرم مرا دوست داشته باشد یک بار به من بگوید که دوستم دارد . 21 سال گذشت از آن روزهای کودکی و من در حسرت شنیدن یکبار دوستت دارم مانده ام . آخر هفته که می شد می رفتم امام زاده نذر می کردم که مهر من به دل پدرم بیافتد و در این هفته او مرا نزند و یا به فحش نکشد . سرم داد نزد و مرا تحقیر نکند . من در زندگی ام دوستی نداشتم که با او صحبت کنم چون نمی توانستم با کسی درد و دل کنم و تنها کاری که بلد بودم شکلک در آوردن بود که کسی حوصله گوش دادن و فهمیدن این اداها را نداشت .وقتی کودک بودم پدر و مادرم مرا جایی نمی بردند چون مایه شرمساری آنها بودم هیچگاه دلشان نمی خواست که دیگران بدانند که فرزند لالی دارند .مهمانی که می رفتند مرا در خانه حبس می کردند در گوشه ای می نشستم و با خودم حرف می زدم . می خندیدم . سر خودم داد می زدم . نفرین می کردم . وجود من از خشم و نفرین پر شده بود . یک روز که در خانه منتظر بازگشت پدر و مادر از مهمانی بودم خاله ام آمد , سیاه پوشیده بود , گریه می کرد مرا با خود به بیمارستان برد . پدرم مرا خواسته بود من به کمک یکی از پرستارها به داخل بخش رفتم . در کنار تخت او نشستم . هق هق کنان با نگاهم به او گفتم دوستت دارم . دستش را بر سرم کشید و گفت ماه پری نفرین هایت برآورده شد . اکنون تو تنهایی .
نظر بدهید :
پرواز در خواب
پنجشنبه, آگوست 28, 2008
مرا بیست و یک سال است که در قفسی زندانی کردند و مردم به دیدنم می آیند . ” انسان پرنده ” این را آنها به من می گویند .بچه های کوچک به میله های قفس می چسبند و برایم خوراکی پرت می کنند وقتی آزادی آن ها را می بینم دلم هوای گذشته را می کند . روزگاری که می توانستم آزادانه پرواز کنم . صورتم رو به طرف خورشید بگردانم و تا آنجا که می شد اوج بگیرم . تنها دلخوشی من همین است به یاد آوردن روزهایی که دیگر رنگی ندارند . چمن زار و دشت سرسبز , گل های شقایق و لاله , دریاچه نیلگون و صدای پرندگان اما همگی برای من فقط یک خاطره شدند . در این قفس برایم دو درختچه مصنوعی اما تزئین شده گذاشتند . گاهی یادم می رود که روزگاری از فراز جنگل های سرسبز عبور می کردم و آزادانه فریاد می زدم خداواندا من برترینم . بر گردنم زنجیری فولادی آویزان کردند تا فرار نکنم تا آزاد نباشم .بعضی اوقات آدم های کوچک و بزرگ به طرف ما سنگ یا آشغال پرت می کنند تا شاید ما بپریم و آنها را شاد کنیم . عصر که می شد مردم از دیدن ما خسته می شدند و دنیای وحش را ترک می کردند . شب ها کنار میله های قفس سرم را تکیه می دادم و به قرص ماه نگاه می کردم و اشک می ریختم . مگر ما چه گناهی کردیم که می توانیم پرواز کنیم و آزاد باشیم . امشب سکوت عحیبی دنیای وحش را فرا گرفته است . صدای زوزه ی باد در لابه لای میله های قفس های خالی می پیچد . صدای ناله همنوعانی که امشب در کشتارگاه این دنیا قربانی می شوند به گوش می رسد . اما بازهم سکوت حکم فرماست چراکه کسی این صداها را نمی شنود جز ما که هر ناله باد مارا به یاد شب قربانی شدن می اندازد . دم دمای صبح بود که بازهم در گوشه قفس خوابم برده بود . وقتی چشمانم را باز کردم در قفس باز بود و زنجیر در گردنم نبود . خوشحال به بیرون از قفس جستم . چند بار بال زدم اما پرواز را یادم رفته بود . به بالای تپه ای رفتم . خورشید در حال طلوع بود . چشمانم را بستم و با تمام توانم پریدم . در حال سقوط و افتادن بودم که باز اوج گرفتم و به سوی آسمان پرواز کردم . هوا کاملا روشن شده بود . دشت , چمن زار , رنگ سبز , آبی آسمان , رنگ طلایی خورشید برایم زیباترین جلوه زندگی بود . در حین پرواز بودم که ناگاه بدنم تحلیل رفت و با سرعت به سمت زمین در حال سقوط بودم . چیزی نمانده بود که به دیوار قلعه دنیای وحش برخورد کنم این بار کاملا ناامید و مایوس بودم . بازهم چشمانم را بستم و با قدرت از بالای دیوار قلعه عبور کردم و به سوی خورشید اوج گرفتم اما همه این ها خواب بود و من در گوشه قفس بودم و از برخورد آشغال میوه کودکی به صورتم از خواب پریدم .
قسم گناهکار
شنبه, آگوست 23, 2008
شب بود و تماس های مکرر از سوی خانواده که می خواستند به پیش آن ها بروم و جواب من یک چیز بود نه نمی توانم کار دارم غافل از آنکه با خانواده بودن مهمترین کار هر کسی است . ساعتی گذشت و ناگاه از درون خالی شدم و احساس نگرانی شدیدی کردم . بی آنکه چیزی به کسی بگویم خانه را ترک کردم و به پیش خانواده ام رفتم .مادر که برای چندمین بار به زیارت خانه خدا رفته بود و پدر چنان در تب بیماری می سوخت که دیگر توانی برای ساختن نداشت . وقتی رسیدم با صورت های غمگین آنها روبرو شدم اما در چشمان آنها برق امیدی از آمدن من به چشم می خورد . به اتاق پدر رفتم و او را بیمار و پژمرده یافتم . بر بالینش نشستم و بازهم با آن روحیه ی شکست ناپذیرش با لبخندی پدرانه به من گفت بازهم با اتوبوس آمدی و می خواست بخندد که توانی نداشت و به سرفه افتاد . او در اتاق تنها بود چرا که کسی دل ماندن در کنارش را نداشت همه در بیرون از اتاق مشغول گریه و زاری بودن گویا می خواستن جشن مردنش را زودتر آغاز کنند و به پیشواز بروند .از اتاق بیرون آمدم و به آنها هشدار دادم که اگر صدایی به داخل بیاید مطمئن باشید که شما را از خانه بیرون می کنم . پدر که صدایم را شنیده بود پس از بازگشت من با صدایی گرفته گفت : چیه دارن گریه می کنن ؟! گفنم زیاد مهم نیست . غم پدر از آن نبود که چندی دیگر خواهد مرد از آن بود که چرا زنش به زیارت خانه خدا رفته و او باید اینگونه در بستر بیماری جان دهد . کمی با او صحبت کردم و از دنیا گفتم اما فکرش در این دنیا نبود که بخواهد بیشتر از آن بداند . به زور 2 قرص زیر زبانی به او خوراندم و در کنارش دراز کشیدم . پس از چندی زیر لب چیزی زمزمه می کرد . کمی که دقیق شدم شنیدم که می گفت : اشهد ان … . در این لحظه تمام دنیا بر من فرود آمد دیگر این دوش های من توان تحمل این سنگینی را نداشت اما چه می شد کرد از اتاق بیرون آمدم و یک راست رفتم وضو گرفتم و در حیاط , روبروی خدا سجده کردم و نماز خواندم , تنها جایی که می شد راحت گریه کرد و عاجزاته از او خواست .آنچه لازم بود گفتم و از او قول گرفتم که اگر پدرم طوریش نشود من هم قسم می خورم که تا جان دارم برای او زندگی کنم , از او خواستم که به من آرامش دهد و توان تحمل این بار سنگین ,
دوباره به پیش پدر بازگشتم , آرام خوابیده بود در کنارش دراز کشیدم صدای نفس هایش را می شد شمرد نفس هایی که وقتی کم رنگ می شدند با نگرانی به او نگاه می کردم و دعا می کردم بتواند با بیماری مبارزه کند . شب فرا رسید آرام دستم را بر روی قلبم گذاشتم و چشمانم را بستم . خودم هم نمی دانستم که چه کار می کنم اما هر چه بود می خواستم تمام انرژی بدنم را به او بدهم و بیماری را از او دور کنم . شب خواب های پریشانی می دید و هر چند دقیقه از من ساعت می پرسید و من هم تا صبح کنارش بودم و سعی می کردم به او انرژی بدهم .
اکنون سه روز از این ماجرا می گذرد و حالش بسیار خوب است. خدای من به قولش عمل کرد اما من …