jump to navigation

خواب زن راست است سه شنبه, آگوست 5, 2008

Posted by aneeshtan in داستان های کوتاه.
Tags: , ,
3 comments

از جایش برخاست تا پنجره ی نزدیک تختش را  باز کند . چهره ی رنگ پریده ی او  نشان از ناتوانی جسمی اش بود . روی مبل کنار تختش نشسته بودم و مشغول خواندن  رمانی از چخوف بودم که او با آن حال پریشانش سعی می کرد  وانمود کند هنوز  می تواند مانند گذشته راه برود و رفتار کند . اما پشت خمیده اش و چین و چروک صورتش دیگر اکسیر جوانی را از او ربوده بود . اصلا با احوالات یک سال پیشش  قابل مقایسه نبود . مردی که همه او را  به عنوان  یکی از چند طراح برتر ساختمان در جهان می دانستند . او که یادم نمی آید روزی بی کار نشسته باشد و سرش در کتاب و نقشه هایش نباشد . محمد دیگر توان خواندن یک کتاب را هم نداشت  , دستانش قادر نبودند حتی وزن کم کتاب را هم تحمل کنند , چشمانش تار می رفت و هرگاه می خواست از جایش بلند شود  سرش گیج می رفت و واژگون می شد .همسن و سال های او الان دوران چلچلی خود را می گذرانند اما او الان اوقاتش را درازکش بر روی تخت می گذراند . تنها چیزی که می توانست لبخند را برای لحاظاتی بر روی لبانش جاری کند امدن جفت  کبوتری بود که هر روز صبح  کنار پنجره اتاق محمد جا خوش می کردند و گاهی هم با  یکدیگر عشق بازی می کردند . محمد با دیدن این جفت پرنده لبخند بر لباتش می آمد ,  اما اشک از جشمان کم نورش جاری می شد  چرا که آن دو او را به یاد گذشته می انداختند . روزگاری که با زن و تنها فرزندش به  تعطیلات می رفتند و آنجا دور هم خوش می گذراندند . محمد هیچ گاه نمی توانست آن اشتباهش را فراموش کند  , زمانی که  با یک تصادف هولناک  زن و فرزندش را از دست داد . همیشه خودش را مقصر می دانست . من که نزدیکترین دوستش بودم هر چند وقت  به دیدنش  می آمدم و  کنارش می نشستم و به حرف های ناراحت کننده او گوش می سپردم . حرف هایی که دیگر همه را از حفظ بودم اما چون می خواستم  احساس تنهایی بیشتر نکند  بازهم با علاقه به آن گوش می دادم . محمد می گفت : “  هنوز باورم نمی شود . نه نمی توانم باور کنم . آخر چطور ممکن است او از مرگش خبر داشته باشد , همیشه به من می گفت که زودتر  می میرد  و من به او می خندیدم و او را مسخره می کردم . چقدر آن روز برایم تلخ است صیحی  که  از خواب  هراسان  بیدار شد  , بر بالینش رفتم و  گفتم الیزا چی شده , چرا داد می زنی , خواب بدی دیدی؟ و او  تنها مرا در آغوش گرفت و  آرام در گوشم زمزمه ای کرد که هیچ گاه یادم نمی رود . “هیچگاه تنهایم نگذار  ” این همان چیزی است که هر روز در گوش من تکرار می شود ” تنهایم نگذار “  و من احمق  آن را جدی نگرفتم و با حرف های مسخره ام به خواب او خندیدم . خوابی که با واقعیت یکسان بود . حرف از تصادف اتوبوس با یک کامیون حامل سوخت بود . حرف از سوختن او در آتش بود . حرف از گریه های تنها فرزندم در آغوش مرده ی همسرم . اما من احمق آن را جدی نگرفتم و به او با حالتی تمسخر آمیز  گفتم بلند شو زن  , این ها همش خواب است و خواب زن چپ است , بلند شو برایمان صبحانه ای درست کن . و با غرغر های همیشگی ام با عجله  دوان دوان  از در خانه بیرون رفتم . بی آنکه  لحظه ای برگردم و مانند دوران جوانی پیشانی اش را ببوسم و از او خداحافظی کنم . هفته بعد که قرار بود  برای رفتن به  عروسی یکی از فامیل ها برویم  برایم  ماموریت مهمی پیش آمد و او  و پسرم را  با اتوبوس راهی  سفر کردم . دم دمای شب بود که خبر مرگشان را از  مسئولین ترمینال شنیدم و گریان سوار ماشین شدم و سعی می کردم هرچه زودتر خودم را به  بیمارستان برسانم که با رد کردن  چراغ قرمز یکی از  تقاطغ ها با یک ماشین دیگر تصادف شدیدی کردم و مرا هم به بیمارستان بردند . 9 ماه  در کما بودم . جایی که می توانستم باز هم با زن و فرزندم  زندگی کنم . جایی که می شد از این واقعیت تلخ فرار کنم  . جایی که می شد بازهم خنده های زیبای او را ببینم . اکنون دو ماه است که مرا هنگام فرار از مرز  زندگی  دستگیر کرده اند و به زندان زندگی بازگرداندند . من این زندان را بدون خانواده ام نمی خواهم . من  توان ماندن در پشت  پنجره های این زندان را ندارم . نمی توانم عشق بازی دو کبوتر را ببینم و گریه ام نگیرد و به یاد گذشته نیافتم . خدایا این چه بلایی بود بر من نازل کردی . من حالا به خواب عقیده دارم پس مرا برای همیشه بخوابان” .

شب نوشت یازدهم : خواب زن راست است

نظر بدهید

لی لی یا زری ( 3 ) پنجشنبه, جولای 17, 2008

Posted by aneeshtan in داستان های کوتاه.
Tags:
1 comment so far

فردای آن شب رویایی fred به سوی خانه لوکا روانه شد . او با اینکه خیلی با آن خانواده ایتالیایی  صمیمی شده بود  ولی هنوز  اصطراب شکست  را فراموش نکرده بود . شکستی که زندگی او را ویران کرد  و او  را آواره غربت کرد . به جلوی در که رسید  با فشردن زنگ خانه پیرمرد مهربان به استقبال او آمد و با خنده های همیشگی او را  به داخل خانه  دعوت کرد .  لوکا , ایزابل و لی لی سه عضو خانواده ای بودند که Fred تصمیم داشت به آنها بپیوندد . لوکا به فرد گفت  : شنیدم که از لی لی خاستگاری کرده ای  , خوب  پسرم  چقدر برایت مهم است ؟ Fred که مانند همه جوان های ایرانی پرشوق و ذوق بود  جواب داد :  اگر شما  موافق باشید و اجازه دهید حاضرم  تا آخر عمر در کنارش باشم و هیچ گاه تنهایش نگذارم . لوکا  کمی  قهوه نوشید و  به جلو خم شد و  کاغذی را  جلوی  Fred گذاشت و گفت  بر روی این کاغذ بنویس  چقدراو را دوست داری . Fred  لحظه ای فکر کرد و  قلم را برداشت و  بر روی کاغذ گذاشت  اما  چیزی ننوشت و  سرش بالا آورد و به لوکا گفت  اندازه عشق من به او بر روی این کاغذها جا نمی شود . لوکا گفت  من از تو  چند چیز  بیشتر نمی خواهم  . هیچ گاه  دینت  را ترک نکن و سعی کن همواره به خداوند  معنقد باشی  حال با هر دینی و دوم اینکه  هیچ گاه  چیزی را نپرستی  جز معشوقت  و در آخر  در اوج  خشم  به مهربانی ها  فکر کن و با لبخندی  چرخ  زندگی را بچرخان .  Fred  همینطور که به حرف های پیرمرد گوش می داد  به یاد روز های تلخ  گذشته افتاد  . زمانی که  در یک مهمانی رسمی با حضور پدر و مادرش و خانواده ی  زری  تنها چیزی که بحث نمی شد  معنویات بود و سوال های حاج آقا پدر زری  خانوم را مقایسه می کرد با درخواست های پیرمرد .  اشک در چشمان او  جمع شده بود و  با  احساسات  به لوکا بلند گفت  که همیشه پایبند  دینم خواهم بود و  هیچ گاه نمی گذارم  زندگی ام به یکنواختی برسد . پیرمرد خنده ای کرد و  از لی لی خواست که به جمع آنها بپیوندد . با آن صدای گرمش  لی لی و  fred را زن و شوهر خواند و از خداوند  طلب خوشبختی برایشان کرد .  آن شب  Fred پس از  رفتن از آن خانه   تصمیم گرفت  در خیابان های شهر  قدم بزند . گام های فرد و ضربان قلبش ریتم آهنگی بودند که در درونش  نواخته می شد و  باعث  غرورش می شد .  به حرف های پیرمرد  فکر می کرد  و  از خود  دائم می پرسید  چرا او  از من نپرسید  چه دارم ؟  خانه دارم ؟ ماشین دارم ؟  مهر چقدر باید بدهم  ؟ اصلا  شیربها چه می شود ؟ یعنی به همین راحتی مرا به دامادی  پذیرفت . دلش  طاقت نیاورد و  دوباره به خانه لوکا  بازگشت  , ساعت از 3 نیمه شب گذشته بود  اما او برایش  زمان  دیگر  معنایی نداشت . لوکا در را باز کرد  و با چهره پریشان  Fred  مواجه شد . بی آنکه  او را  مواخذه کند   حال او  را  درک کرد  و  به سمت میزهای  داخل  حیاط  همراهی اش  کرد . چند دقیقه ای سکوت  برقرار بود و لوکا با آن صورت مهربانش  فقط  Fred را می نگریست . Fred زبان گشود و از او سوال کرد که چرا  درباره او تحقیق نکرده است  , چرا از او نپرسیده  که آیا خانه دارد ؟  ماشین ؟ پول کافی ؟  و ….   لوکا  خنده ای  کرد و گفت پسرم  تو با  دلت می توانی  برای دختر من  خانه ای بسازی که می تواند همیشه  در آن آرام  شود و  برایش  تکیه گاهی باشی که در سختی ها به آن پناه  ببرد . می توانی  با قلب  پاکت او را به آسمان ها ببری و  ثروت مندترین انسان ها کنی . من همان  زمانی که تو  در کوچه های بن بست می خوابیدی  نگاهت می کردم و  می دانستم  که  تنگ دستی ولی دلت نمی خواهد  غرورت  پایمال شود  برای همین  هیچ گاه  از تو  نخواستم  که در خانه ی من جایی داشته باشی .  Fred از جایش  برخاست و دست  پیرمرد  را گرفت و بوسید , پیرمرد  دستش  را کشید و  او را در آغوش گرفت  .  چند روز گدشت  ,  فرد و لی لی  در مراسمی  خودمانی  با هم  ازدواج کردند  . فرد  باورش نمی شد  چقدر  ازدواج کردن  ساده است و چقدر  شیرین . تعداد  تمامی مهمان ها به 20 نفر هم  نمی رسید و مراسم در همان  خانه لوکا در حیاطش  برگزار شد . شب  با خوردن  شام  مهمان ها به خانه هایشان رفتند و  این دو زوج  خوشبخت را تنها  گذاشتند .  Fred و  leelee در  خانه ی لوکا ماندند و شب را با هم  سپری کردند . همیشه  با رویای  این لحظه می خوابید و اکنون  در کنارش  زنی خوابیده بود که برایش  زیباترین  موجود زمین  به حساب می آمد .  چشمانش را که باز می کرد  صورت  فرشته گونه ی  همسرش را می دید  , چقدر این لحظات برای او  دلنشین بود . Fred و لی لی  اکنون  زن و شوهر  بودند  به همین سادگی .

پایان

شب نوشت دهم : لی لی یا زری ( 3 )

نظر بدهید

لی لی یا زری ( 2 ) چهار شنبه, جولای 16, 2008

Posted by aneeshtan in داستان های کوتاه.
add a comment

Fred  پس از  فروختن دار و ندارش و مهاجرت به کشور ایتالیا  مشکلات زندگی اش بیش از پیش شد چنانکه مشکل  بی کاری , بی پولی , غربت , بی خانگی   و ده ها موضوع دیگر   بر دوش او سنگینی می کرد . شب ها در پارک می خوابید تا پول کمی که دارد هدر نرود و خرج مسافرخانه نکند . چند باری هم پلیس گشت به او گیر داده بود . روزها به دنبال کار  در خیابان های شهر رم  گز می کرد ولی کسی به او کار نمی داد . تنها  نقطه ی قوتی که داشت دانستن زبان ایتالیایی بود . روزها  به دنبال کار می گشت و شب ها هر جور که می شد آواره می گذراند  تا اینکه در یک کتاب فروشی  توانست صاحب آنجا را متقاعد کند که می تواند مغازه اش را بچرخاند . کمی ته دلش قرص شده بود و به خودش امید می داد . صاحب مغازه  پیرد مردی مهربان به نام  لوکا بود و از  پاکی و زرنگی  fred بسیار خرسند بود .  اما هنوز مشکل بی خانگی  او حل نشده بود از این رو باز هم شب ها در پارک و کوچه های بن بست در گوشه ای در خود فرو می رفت و سعی می کرد هر جور شده شب را به صبح برساند . لوکا با  fred خیلی کم صحبت می کرد  اما می دانست که او  بسیار  زیرک و داناست . بعد از مدتی او را به خانه اش دعوت کرد و fred که یک جوان ایرونی بود  تعارف می کرد که نه مزاحم شما نمی شوم و از این حرفا . اما  لوکا با لبخندی و صدایی گرم به او گفت تو مثل پسر من هستی , دوست دارم امشب به خانه ام بیایی و آنجا شام را باهم  میل کنیم . Fred بهترین  لیاسش را از چمدان سیارش  در آورد و در انتهای کوچه ای بن بست  لباس پوشید و به طرف خانه لوکا  به راه افتاد . Fred بعد از مدت ها  اولین دست مزدش  را گرقته بود و می توانست سوار تاکسی شود و شهر زیبای رم را ببینید . شهری که در شب زیباییش  دوچندان می شود . وقتی به خانه پیرمرد  رسید  با به صدا درآوردن زنگ  دختر جوان  بسیار زیبایی در را برای او باز کرد .  Fred  که مانند همه جوان های ایرانی دخترها را اینگونه از نزدیک ندیده بود  سرش را پایین انداخت و با احترام گفت  come stai? و دختر جوان  با لبخند به او  گفت grazie , Sto bene  و او را به داخل خانه دعوت کرد . شام گرم آنها  دل شکسته ی fred را تسکین می داد . او که مدت ها بود  عذای گرم خانه ی مادریش را نخورده بود حال احساس می کرد دوباره به زندگی بازگشته . در این چند دقیقه ای که از مهمانی می گذشت  Fred زیر زیرکی  آن دختر زیبا را نگاه می کرد و انگار این صحنه ها برایش آهسته می شد .  پیرمرد  به سوی fred  آمد و کنارش نشست . با لبخندی کوتاه  از او پرسید : خوب ای جوان چه شد که از کشورت دل کندی و به اینجا آمدی ؟ Fred که دل پری داشت  چیزی نگفت چون می دانست خارجی ها اهل درد و دل نیستند و بی کلاسی می شود  از این رو خیلی کوتاه گفت  چون  به کشور شما علاقه ی زیادی داشتم و دوست داشتم به اینجا بیایم و ادامه زندگی دهم . پیرمرد دخترش را صدا زد و گفت : Leelee نمی خواهی برای مهمانمان  کیک مخصوصت را بیاوری ؟ Leelee از آشپزخانه  صدا زد  Si, padre   و  با کیک به اتاق آمد و  جلوی Fred گذاشت . پیرمرد با هوشیاری از فرد پرسید که هنوز به دنبال خانه می گردی ؟ Fred با لهجه ای ایرانی گفت Si  و ادامه داد : هنوز جایی پیدا نکردم . leelee  به پدرش گفت چرا او پیش ما نمی آید ما که سه اتاق خالی داریم ولی نجابت فرد کار دستش داد و حرف لی لی را قطع کرد  و گفت خیر خیر اصلا  نمی خواهم  مزاحم شما شوم  . در این بین همسر لوکا   صدا زد  که اگر صحبت هایتان تمام شده است  بفرمایید برای شام . fred فرهنگ ایتالیایی را خیلی نزدیک به ایرانی دید و در آن خانه خیلی راحت بود .  همگی سر میز شام نشستند  پدر و مادر  لی لی  کنار هم و  fred کنار لی لی نشست . اگر دست او بود  حتما  کنار لوکا می نشست اما چاره ای نداشت . بعد از صرف غذا  و گذشت زمانی  وقت رفتن رسید و fred با کمال احترام از آنها  تشکر کرد . لوکا تا نزدیک در او را همراهی کرد . fred با چهره ای شرمگین  لوکا را صدا زد و  با اینکه به زمین چشم دوخته بود  از او تقاضا کرد  اجازه دهد شب ها در کتاب فروشی بماند . لوکا با خنده ای به شانه ی او زد و گفت  فردا صحبت می کنیم و در را بست .  Fred شب را باز هم تا صبح در کنار سطل زباله در انتهای یک کوچه بن بست  سپری کرد و صبح مانند همیشه سر ساعت به مغازه رفت . پس از یک روز کاری  عصر که لوکا کلاهش را برداشت که برود  کلید مغازه را در دستان فرد گذاشت و دستش را مشت کرد و با خنده ای گفت  مراقب خودت باش .  اشک در چشمان Fred  موج می زد  دوست داشت به پای لوکا بیفتد و از او تشکر کند .  او می توانست  امشب در میان هزاران کتاب بخوابد ولی تا صبح نشسته بود و زانو هایش را بقل کرده بود و در فکر  فرو رفته بود . به این فکر می کرد که چقدر اکنون خوشحال است  . چقدر اکنون امیدوار است  . چقدر …

یک سال از این ماجرا ها گذشت و او بارها به خانه ی لوکا دعوت شد و بارها  لی لی را ملاقات کرد . عصر ها با لی لی می رفتند داخل شهر  , سینما ,استخر , رستوران , اپرا , موزه , شهربازی , پارک و هزاران جای دیدنی که Fred همیشه در آرزوی آن بود . زمانی که با بچه های دیگه در کوچه ای تنگ با دو آجر  دروازه می ساختند و با توپی پلاستیکی  سرگرم می شدند  .  فرد دیگر به دخترهای خیابان چشم نمی دوخت چرا که لی لی زیباترین دختر برایش بود . سه سال گذشت و Fred توانست با هوش بالایش یک کتاب فروشی در سه خیابان بالاتر  بزند و صاحب مغازه شود . او  و  Leelee هنوز با هم بودند و دیگر به کوچترین اخلاق های همدیگر آشنا بودند .  یک روز کنار ساحل  به صورت لی لی ذل زده بود و  او را نگاه می کرد  لی لی با خنده های زیبایش به او گفت : cosa?  فرد با چشمانی اشک آلود  به او گفت  Come sei bella  …. مدت هاست منتظر این لحظه بودم  . لحظه ای که احساس تمام وجودم را بگیرد و  بفهمم عاشق شده ام و با تمام وجود از او پرسید : آیا همسر من می شوی ؟ لی لی خنده ای کرد و گفت واقعا تو همین را می خواهی ؟ و جواب فرد مشخص بود و گفت Si , ti voglio bene  و  لی لی  دست فرد را گرفت و بوسید و در جواب گفت  Cara mia, ti voglio bene .  فرد  به او گفت تا با پدرش صحبت کند و  قرار  مهمانی بگذارد . Fred به یک فروشگاه لباس مردانه ایتالیایی رفت و یک دست کت و شلوار بسیار شیک خرید و آماده مهمانی فردا شب شد .

این داستان ادامه دارد .

نظر بدهید

معانی اصطلاحات ایتالیایی بکار رفته در این داستان

شب نوشت نهم :  لی لی یا زری  ( 2 )

لی لی یا زری سه شنبه, جولای 15, 2008

Posted by aneeshtan in داستان های کوتاه.
Tags: , ,
add a comment

روزگاری است که زندگی ها  سخت شده  و آدم های دیار ما از مشکلات عدیده زندگی می نالند . جوان ها مخصوصا پسرها دیر ازدواج می کنند و از این  رو دختران هم چاره ای جز دل بستن به دنیای بیرون و اشتغال به کار و درس ندارند . پسرها با حسرت به دخترهای زیبا و پولدار نگاه می کنند و آرزو می کنند می توانستند او را صاحب شوند و دیگر  فکرهای اخلاقی و  آینده نگری معنایی ندارد . چند روزی است که  فرد با دختری به نام Leelee آشنا شده است و از او برایم می گفت .یادم است که  چند سال پیش هم تا آستانه  ازدواج با دختر دیگری رفته بود و از این رو حرف های این روزهای او را جدی نمی گرفتم . ولی او سخن از موجود دیگری می گفت که در این دیار نایاب است  انگار دختری که ازش صحبت می کند تافته ی جدا بافته ای است که اصلا در این دیار زندگی نکرده است . فرد وقتی در مورد Zari  نا امید شد و دیگر از دخترهای اینجا دل کند تصمیم گرفت نیمه دیگر دینش را کول کند در غربت به اجابت بیاورد . Leelee نام  دوست جدید او بود  دختری که از عکسش  چنان زیبا می آمد که اگر هر صفت نیکی فرد از او به زبان می آورد من باور می کردم . از Fred پرسیدم خوب این  لی لی خانوم شما چه دارد که زری خانوم نداشت . او که دل پری داشت و منتظر این سوال من بود شروع کرد به درد و دل .

بگو چه ندارد  زری دختری که از روی چادر و مانتو و مقنعه و حجاب مشکی اش پی به پاکی وزیباییش برده بودم تنها یک چیز نداشت  شعور آغاز یک زندگی مشترک . من و او که  دو بار آن هم با ترس و لرز ازدست پدر و برادرش  و از همه مهمتر بسیجی های محترم و نیروی انتظامی در خارج از محیط دانشگاه باهم صحبت کردیم متوجه شدیم که می توانیم با آن حرف های عاشقانه ای که رد و بدل می کنیم زندگی طولانی را آغاز کنیم . از این رو تصمیم گرفتم پس از این دو دیدار کوتاه به سراغ خانواده اش بروم و او را خاستگاری کنم . با قبول پدر و مادر خویش به سوی خانه آنها روانه شدیم و در مجلسی رسمی اولین سوالی که از من شد این بود که خانه دارم ؟ و من با گردنی کج و صورتی خیس از عرق شرم با صدایی نازک جواب دادم خیر حاج آقا و تا آمدم بگویم ولی از سوی تعاونی … که حرفم را قطع کرد و گفت ماشین چی ؟ و باز هم جوابی جز خیر نداشتم و حاج آقا با چهره ای متفکر به من نگاهی از سر تا پا کرد و گفت پس چه داری که آمدی به خاستگاری دخترم ؟ با  غرور جواب دادم من لیسانس مترجمی زبان دارم و علاوه بر این چند زبان دیگر هم بلدم و کتاب هم می نویسم و با ذوق بیشتر  چند نمونه از نوشته هایم هم در مجلات خارجی چاپ شده است . حاج آقا پدر زری خانم نگاهی بازاری به من کرد و گفت خوب این ها که گفتی به چند من ؟ این ها نون و آب زندگی می شود ؟ با این ها می توانی دخترم را خوشبخت کنی ؟ پدرم که اوضاع را آشفته دید گفت شما نگران  این مسائل نباشید ما بزرگترها کمک این جوان ها می کنیم بهتر است این دو جوان  با هم صحبتی داشته باشند . حاج آقا با لب و دهانی کج گفت مجید این دو را به آشپزخانه ببر تا با هم صحبت کنند . زری خانوم با آن چادر سفیدش آمد و نشست و من هم در آن کت و شلوار  رسمی داشتم خفه می شدم و خیس عرق بودم . به او گفتم انگار حاج آقا میلی به این ازدواج ندارند گفت نگران نباشید من به او گفتم که شما مرد خوبی هستید و شروع کردیم به رد و بدل کردن صحبت های کلیشه ای مسخره و بیهوده ای که پس از ده دقیقه حاجی ما را صدا زد و بازگشتیم به سالن مهمانی . در آنجا حاج آقا همان اول کار گفت دختر من  مهرش ده هزار سکه است و شیربهایش این مبلغ و عروسیش باید فلان جا برگزار شود و …. لحظه ای با خودم فکر کردم آمده ام بازار برده فروشان و می خواهد دخترش را به من قالب کند که سر مهرش  این چنین جدال می کند . خلاصه هر جور بود آمدیم خانه و آن شب نخوابیدم و به این فکر می کردم . آخر ( مهریه . شیر بها . زیر لفطی . کمک جهزیه . تالار گران فیمت نامزدی . حنابندون . بله برون . پاتختی . خرید عقد و عروسی . تالار گران قیمت عروسی . ماشین و خانه ) و غیره چه لطفی به حال زندگی مشترک ما دارد . این بود که فردای آن روز هر چه داشتم و نداشتم فروختم و به دیار غربت رفتم تا نباشم و گدایی عشق نکنم و برده ی حاج آقا را نخرم و کلفت خانه ای نکنم . د

این داستان ادامه دارد …

شب نوشت هشتم : زری یا لی لی

نظر بدهید

امید با هدف معنی می یابد دوشنبه, جولای 7, 2008

Posted by aneeshtan in داستان های کوتاه.
Tags: , ,
3 comments

ناپلئون بناپارد فرمانده نظامی فرانسه در ایام قدیم معروف به حرکات تیزهوشانه بوده و می توانست دشمنان خود را با تاکتیک های نظامی هوشمندانه اش شکست دهد . روزگاری ناپلئون و دستیارش در جنگی بسیار دشوار در آستانه شکست قرار گرفتند و تنها راه آنها عبور از تنگه ای بود که مسیر صعب العبوری داشت و احتمال می رفت در این راه نیمی از افراد ناپلئون به علت گرسنگی و تشنگی تلف شوند .
ناپلئون به دستیارش ویلیام گفت که برای عبور از این تنگه چقدر زمان لازم است ؟
ویلیام با چهره ای متعجب پاسخ داد : در خوشبینانه ترین شرایط ده روز .
ناپلئون مجدد سوال کرد برای ما چقدر آذوغه باقی مانده است ؟
ویلیام : تقریبا برای 10 روز آذوغه داریم
ناپلئون برگشت و رو به دریا ایستاد در حالی که دستانش را در پشتش گره کرده بود, با آن ژست مخصوصش فکر می کرد .پس از مدت کوتاهی بازگشت و با جدیت همیشگی و مثال زدنی اش به ویلیام دستور داد که همکنون آذوغه 9 روز را به دریا بریز .
ویلیام که متعجبانه به او نگاه می کرد متوجه فرمان ناپلئون نشد و ماتش برد . ناپلئون بر سر او فریاد زد مگر نشنیدی چه فرمانی دادم همین الان دستور مرا اجرا کن و تمام کارکنان کشتی را از این فرمان با خبر کن و به آنها بگو برای گذر از این تنگه ما فقط 1 روز آذوغه داریم .
ویلیام و دیگر افسران رده بالا با ناراحتی و دلخوری این فرمان را اجرا کردند و آذوغه ها را به دریا ریختند . و شبانه جلسه ای بین خودشان گذاشتند و قرار شد اگر این فرمان ناپلئون شکست خورد او را محکوم به مرگ کنند و سعی کردند تا آنجا که می توانند برای خودشان آذوغه ذخیره کنند . صبح روز بعد فرصت یک روزه آنها شروع شد . کارکنان و خدمه کشتی که می دیدند راهی جز از جان مایه گذاشتن ندارند تمام انرژی خود را صرف کردند . ناپلئون دستور داد حتی افسران کشتی به خدمه کمک کنند و در این یک روز فرقی میان آنها نیست . ناپلئون صبح سه روز بعد توانست از تنگه عبور کند و به خشکی برسد و در آن کشتی هیچ کس از گشنگی و تشنگی تلف نشد . وقتی از او پرسیدند چرا این کار را کرد پاسخ داد که اگر برای ده روز غذا می داشتیم ممکن بود 15 روز طول بکشد ولی وقتی همه دیدند که فقط برای یک روز غذا داریم توانستیم در سه روز به مقصد برسیم .
این داستان به ما می گوید که اهداف بلندی داشته باشیم و همیشه سعی کنیم برای اهداف بزرگ آماده شویم تا اگر آن نشد حداقل به متوسط برسیم . وقتی ما به بالا رفتن از اورست می اندیشیم مطمئن باشید که می توانیم کوه دماوند را فتح کنیم .

این داستان فقط ساخته خیالی من است و نمی دانم چند درصد (شاید 5 درصد ) آن صحت دارد و تمامی اسامی هم وجود خارجی ندارند . پس از نقل قول آن بپرهیزید

شب نوشت هفتم : امید با هدف معنی می یابد

نظر بدهید

تحول بزرگ یکشنبه, جولای 6, 2008

Posted by aneeshtan in داستان های کوتاه.
Tags: , ,
1 comment so far

روزها می گذشت و مارال همچنان در خانه نشسته بود و از زندگی اش گلایه داشت . از بخت بد خود می گفت و آسمان ریسمان بافتن کار هر روز او شده بود . پدر و مادر پیر او هر چه نصیحتش می کردند گوش شنوا نداشت و با بی احترامی حرف آن ها را پس می زد . مارال بعد از آن دوره زندگی اش دیگر دل خوشی از مردها نداشت و همه مردها را سر و ته یک کرباس می دانست . مارال دو سال با شوهر سابقش زندگی کرده بود و پس از آن از او جدا شد چرا که شوهرش معتاد بود و بویی از مردانگی نبرده بود حتی سردی جنسی هم داشت و نمی توانست احساساتش را به زنش منتقل کند . مارال گرچه از یک طرف ته دلش خوشحال بود که در همین دوسال زندگی اش متوجه اوضاع بد او شده بود اما همیشه پدر و مادر خود را مقصر این ازدواج می دانست . هر چند مارال از جهانی درست می گفت و پدر و مادر او به خاطر شناخته بودن خانواده داماد تحقیق زیادی از خود پسره نکردن اما نمی بایست تمام کاسه کوزه ها را سر آنها بشکند . مارال این روزها عصبی شده بود و نمی شد کوچکترین حرفی با او زد دیگر نشانی از آن دختر سر حال و با نشاط نبود.زندگی اش خلاصه شده بود به تا لنگ ظهر خوابیدن و عصرها هم تماشای ماهواره . سعی می کرد هر جور که شده وقتش را تلف کند . مدت های طولانی از این ماجرا گذشت و مارال از اینکه بنشیند و وقتش را هدر دهد خسته شده بود و سعی کرد به دنبال آن چه در جوانی دوست داشته برود . اوایل این کار برایش خیلی سخت بود و وسط خواندن کتاب خوابش می برد . او می خواست یک طراح لباس معروف شود و تصمیم داشت در کنکور شرکت کند . برای او خیلی سخت بود که دوباره درس های دبیرستان را مرور کند . فاصله 7 سال از درس و مدرسه برایش دشوار بود . اما او تصمیم خودش را گرفته بود . همان سال اول کنکور قبول شد و این قبولی برای او خیلی خوشحال کننده بود چرا که به خودش اثبات شده بود که می تواند از پس مشکلات بر آید. مارال این روزها در دانشگاه بسیار فعال بود و تمام سعی خود را می کرد که بهترین نمره ها را بگیرد . در وقت های خارج از دانشگاه هم بیشتر اوقات در کتابخونه بود و کتاب های مختلف را مطالعه می کرد .مارال با معدل بسیار خوبی مدرک کارشناسی خود را گرفت و از آنجایی که همیشه جزو نفرات برتر دانشگاه بود در همان سال اول کارشناسی ارشد قبول شد و دوسال هم در این دوره تحصیل کرد اما این ها برای مارال کافی نبود و پس از کارشناسی ارشد در دوره دکتری شرکت کرد و بازهم موفق شد چرا که او می خواست و خودش را باور داشت و هر آنچه که می خواست باید می شد . حالا به مارال می گفتند خانم دکتر .دیگر از آن مارال عصبی و پرخاشگر چیزی نمانده بود و دوباره روحیه پرنشاط خود را یافته بود . مارال پس از دکتری به آمریکا رفت و سعی کرد تا به آنچه می خواسته برسد . گرچه خیلی برای او سخت بود که در یک کشور دیگر زندگی کند اما چهار سال آنجا بود و توانست در آنجا هم موفق باشد .ولی به او خبر دادند که مادرش فوت کرده و تمام زندگی اش را ول کرد و به ایران برگشت تا بر مزار مادرش حاضر باشد وقتی پدر پیرش را دید طاقت نیاورد و او را بقل کرد . پدرش به مارال گفت دخترم مادرت در آخرین لحظات زندگی اش گفت که بهت بگویم ازت راضی است و تمام عمرش برایت دعا می کرده ” مارال در آغوش پدرش آرام شد و از آن پس در کنار پدرش زندگی کرد و اکنون او یکی از معروفترین طراحان لباس کشور است و همیشه همه فامیل به او افتخار می کنند چرا که هیچ وقت نخواست که یک فرد ساده و شکست خورده باقی بماند .

شب نوشت ششم : تحول بزرگ

نظر بدهید

سیاست پدر و مادر نمی شناسد شنبه, جولای 5, 2008

Posted by aneeshtan in داستان های کوتاه.
Tags: , ,
add a comment

” سیاست پدر و مادر نمی شناسد ” این حرفی بود که Fred همیشه از پدرش می شنید اما اکنون که 21 سالش است هنوز نفهمیده که منظور آن چیست . پدرش فردی ارتشی بود که همیشه او را به عنوان راننده حرفه ای ماموریت های نظامی می شناختند . داستان های پدرش را از دیگران بیشتر شنیده بود تا از زبان خود پدرش . فردی محتاط و کم حرف که در عین حال بسیار جدی و منظم بود . Fred وقتی برای ماساژ پدرش به اتاق او می رفت همیشه برایش سوال بود که چرا این همه ستاره بر روی بدن پدرش خالکوبی شده است . پدر او سال های زیادی را در شهر رم ایتالیا کار می کرد و یک رستوران روسی هم در این شهر داشت . هر چقدر پدرش محافظه کار و کم حرف بود او پر حرف و بی شیله پیله بود برای همین هم پدرش هیچ گاه با او در مورد مسائل کاری صحبت نمی کرد . اگرچه پدرش پس از بازگشت به مسکو دیگر کار نمی کرد اما همیشه هر شنبه قبل از ساعت 12 ظهر در رستوران موزلیمف یکی از گرانترین رستوران های مسکو حاضر می شد . Fred که این روزها واقعا حس کنجکاویش گل کرده بود و دوست داشت سر از کار پدرش دربیاورد او را تعقیب می کرد . اما پدرش وسط راه ناپدید می شد و فرد 3 ماه بود که هر شنبه را از دست می داد تا اینکه با کمک یکی از دوستانش دستگاه بسیار ریز GPS را در کت شلوار یک دست مشکی پدرش جاسازی کرد و توانست بفهمد هر شنبه پدرش به رستوران موزلیمف می رود . با تغییر چهره ای که داده بود سعی می کرد کاری کند که پدرش متوجه حضور او نشود. اما پدر او پس از ورود به رستوران به یکی از سالن های ویژه می رفت و دیگرنمی شد او را دید . پس از چند دقیقه ای که Fred مشغول خوردن نوشیدنی بود یک مرد بلند قامت و قوی هیکلی به او نزدیک شد و محترمانه به او گفت ساکاروف پدر شما برایتان جا رزرو کرده است با من بیایید . فرد جا خورد چرا که او تغییر چهره داده بود و فکر نمی کرد او را بشناسند . با آن مرد که همراه شد به اتاقی در طبقه ی دوم رفتند , آن مرد به او گفت اینجا منتظر بمانید .Fred بدجوری نگران بود و دائم خود را لعنت می کرد که چرا پدرش را تعقیب کرده است و حتما از سوی پدرش تنبیه می شود . پس از حدود 40 دقیقه دوباره آن مرد آمد و در را باز کرد و خیلی وحشیانه Fred را بر روی زمین پرت کرد و چشمانش را بست . لباس های او را کند و او را لخت از اتاق بیرون آورد . فرد هر چه مقاومت کرد اما فایده ای نداشت . او را به اتاقی بردند و چشمانش را باز کردند . Fred از دیدن صحنه ای که می دید خشکش زده بود . پدر و مادر خود را دید که هر دوی آنها لخت بر روی صندلی روبروی او نشسته بودند . صورت های خونی و زخمی آنها نشان از این بود که حسابی کتک خورده بودند . پس از چند لحظه چهار مرد پیر , هم سن پدرFred به اتاق آمدند . همه آنها کت و شلوارهایی مشکی و کراباتی قرمز پوشیده بودند . یکی از آنها که نامش مارچلو بود با صدایی گرفته خطاب به پدر Fred گفت . تصمیم بگیر چه کسی را بکشم . تو یا زن و پسرت را ؟. پدر فرد سخت عذاب می کشید و با دهانی خونی گفت آنها را رها کنید . یکی از آدم های مارچلو با کف پایش لقدی به صورت پدر Fred زد .. Fred فریاد زد بی همه کس ها پدرم را چکار دارید و جیغ های مادر Fred هم بر التهاب ماجرا می افزود . پدر Fred تصمیمش را گرفت و با دهانی خونین گفت پسر و همسرم را بکشید , مارچلو … مرا رها کن .. و مارچلو با علامت دست به آدمش اشاره کرد که حالا کارش را یکسره کنید و گلوله ای در مغز پدر فرد شلیک کردند . فرد و مادرش دیگر نمی دانستند چه باید بکنند و هر چه فریاد می زدند کاری از دستشان بر نمی آمد . مارچلو رو کرد به مادر Fred و از او پرسید چه کسی را بکشم تو یا پسرت ؟ مادرش بصورت او توف خونینی کرد و گفت آشغال عوضی پسرم را بکش و گلوله ای در مغز مادر Fred شلیک کردند . مارچلو روبروی Fred ایستاد و او را با چهره ای خونسرد نگاه می کرد . Fred دیگر توانی نداشت و تمام صورتش پر از اشک شده بود . دندان هایش را به هم می فشرد , رگ های گردنش بیرون زده بود . صورتش سرخ شده بود و از تمام وجود آرزو می کرد که می توانست با مشت بصورت مارچلو بکوبد . مارچلو به او گفت ای جوان هیچ گاه مثل پدرت نشو و سعی کن همینطور ساده و معمولی باشی چون سیاست پدر و مادر نمی شناسد . و با ته اسلحه اش ضربه ای محکم به سر Fred وارد کرد . و او نقش بر زمین شد. ساعاتی بعد وقتی فرد به هوش آمد خود را در بیمارستان دید و امیدوار بود همه این ها خواب باشند اما حال و روز او نشان می داد که اتفاقات چند ساعت پیش درست بوده و او پدر و مادرش را از دست داده است . او اکنون معنی سیاست را می دانست اما به چه قیمتی ؟!

شب نوشت پنجم : سیاست پدر و مادر نمی شناسد

نظر بدهید

جای خالی محبت جمعه, جولای 4, 2008

Posted by aneeshtan in داستان های کوتاه.
Tags: ,
1 comment so far

روبروی شومینه روشن نشسته بود . دیگر حتی گرمای آتش شومینه هم نمی توانست سردی زندگی او را گرم کند . صدای رعد و برق نوید بارانی تند در بیرون از خانه بود . به کنار پنجره آمد و به بیرون نگاهی انداخت . اشک های پنجره از روی صورتش سر می خوردند و به پایین می افتاد. سال ها بود زندگی او و همسرش دیگر رنگی نداشت و همیشه سیاه بود . بارها با خود تکرار می کرد که ای کاش آن اشتباه را نمی کردم . اشتباهی که یک عمر خود را مدیون می داند . همسرش از اتاق خواب بیرون آمد تا بازهم مثل همیشه چندتا قرص خواب آور و آرامش بخش بخورد . موهای پریشون و سر و وضع ناجور او نشان از بی اهمیتی به شوهرش بود . Fred با خود بلند بلند غر می زند که یادم است روزهای اول زندگی چگونه خودت را آرایش می کردی و بهترین لباست را می پوشیدی و برای خواب شمع هایی روشن می کردی تا فضای زندگیمون رو زیبا کنی اما حالا هر تکه پارچه ای گیرت بیاید می پوشی و حتی حیفت می آید دستی به موهایت بکشی . اما خود Fred می داند که دیگر گوش Mariya از این حرفا پر است . ماریا بدون توجه به او به اتاق خواب بر می گردد . و fred هم دوباره سرش را بر می گرداند و به بیرون نگاه می کند . زیر لب می گوید نمی دانم چرا با همه این اوصاف هنوز دوستش دارم . در فامیل هیچ کس باور نمی کند او و زنش که روزگاری زبان زد فامیل بودند به این وضع دچار شوند . عشقی مثال زدنی و رابطه ای جداناپذیر . رعد و برق مانند چکشی بر سر او فرود می آید و دیگر طاقتش تاب می شود و اشک هایش فرو می ریزند . بر می گردد به روی صندلی می نشیند و بازهم ماجرای سه سال پیش را مرور می کند . روزی که با سارا آشنا شد . سارا دوست زنش ماریا بود . زن خوش برخوردی که در اولین دیدارش با fred دل او را ربود . پس از چند ماه که فرد و سارا با هم بودند سارا از او می خواهد که به همراه ماریا به خانه اش بیاید . در آن شب کابوس ناک سارا در لیوان نوشیدنی ماریا قرص خواب آور می ریزد به اندازه ای که او را برای تمام شب بخواباند و بعد به سراغ فرد می آید و از او می خواهد تا در تعمیر کامپیوترش به او کمک کند . ماریا که خوابش می آید به اتاق دیگر می رود و می خوابد و به فرد بلند بلند می گوید موقع رفتن مرا صدا کن من می روم دراز بکشم . سارا با آن طرز لباس پوشیدن و صورت زیبایش جای خالی بی محبتی های ماریا را برای فرد پر می کرد . با کام گرفتن او از فرد ماجرای تلخ زندگی فرد رقم خورد و او کنترلش را از دست می دهد و با سارا شب را سپری کرد . صبح که بلند می شوند ماریا هنوز خواب است فرد به سراغ ماریا می رود و او را از خواب بیدار می کند و مانند همیشه به زندگی کسالت بار خود ادامه می دهند . مدت ها پس از این قضایا زمانی که ماریا باردار می شود فرد در اثر یک اتفاق تصمیم می گیرد با همکاران دیگرش خون بدهد . جواب آزمایش که می آید و وقتی فرد می بیند مانند چوب خشکی بر روی زمین می افتد و بر روی آسفالت خیابان ولو می شود . چند وقت بعد می فهمند که سارا به خاطر بیماری ایدز جانش را از دست داده است . فرد هیچ گاه نمی توانست خودش را ببخشد الان هفت ماه است که ماریا باردار است و بی خبر از ماجرا . ولی امشب برای فرد با همه شب ها فرق می کند او دیگر توان به دوش کشیدن این بار سنگین را ندارد و تصمیم می گیرد که در حمام خانه اش خودکشی کند . اما دلش می خواست برای آخرین بار همسرش را ببوسد . به اتاق خواب رفت و او را بوسید . اشک هایش تمامی نداشت و سر انجام در حمام به زندگی خود پایان داد .

تنها یک سوال باقی ماند کدامیک اشتباه کردند : فرد یا ماریا

شب نوشت چهارم : جای خالی محبت

نظر بدهید

افسوس بی فایده پنجشنبه, جولای 3, 2008

Posted by aneeshtan in داستان های کوتاه.
Tags: , ,
1 comment so far

کنار برکه نشسته بود و به آب خیره شده بود گویی به دنبال چیز با ارزشی است , با دست راستش آرام بر سر آب دست می کشید و نوازشش می کرد . پیراهن پاره او نشان از تهیدستی او بود . ” فرد ” Fred در تنهایی خود غرق شده بود و به گذشته ها فکر می کرد , روزگاری که جهان پر از صلح و آرامش بود , زمانی که زن ها و مردها با هم جفت می شدند و مانند هر موجود زمینی دیگر عشق بازی می کردند , زمانی که آدمیان به دنبال پیشرفت در علوم مختلف بودند تا بتوانند وسایل رفاه دیگران را فراهم کنند اما حال “فرد ” تنها کسی را که می شناسد این آب است و مونس او انعکاس چهره غمگینش در آب است . “فرد ” هر روز به کنار برکه می آید تا لحظاتی را در کنار آب باشد و برای مدتی گرچه کوتاه تنهاییش را فراموش کند . با آب سخن می گفت , سخن از جنگی خانمان سوز که تمام دنیا را فرا گرفته بود , میلیارد ها نفر در این جنگ کشته شدند , جنگی که از سر حرص و طمع بود و حاکمان زورگو جهان آن را جهت می دادند و آخر سر هم در آتشی که خوشان درست کرده بودند سوختند . افراد بسیار اندکی در جهان زنده ماندند , شاید هزار نفر یا ده هزار نفر که خیلی از آنها دیوانه شدند و دیگر روان درستی ندارند . “فرد ” در این شهر نچندان کوچک تنها کسی بود که جان سالم به در برده بود . “فرد ” به آب می گوید یادت است 10 سال پیش وقتی مانند همیشه ساعت 3 بعد از ظهر به کنارت می آمدم آرزویم چه بود ؟ و خودش پاسخ می دهد » بله درست است آرزو می کردم روزی در جهان تنها باشم تا بتوانم هر کار که می خواهم بکنم اما حال می فهمم که اشتباه بود , آدمی زندگیش به دیگران بسته است و با وجود آن هاست که زندگی گرم می شود . حال می فهمم چقدر جای پدر ,مادرم , فرزندانم و از همه مهمتر همسرم خالیست . کاش دقیقه ای می توانستم او را دوباره در آغوش بگیرم و در گوشش آرام بگویم که بخاطر همه چیز ممنونم و تا آخر عمر دوستش دارم . اشک هایش از کنار بینی اش به روی آب می افتاد و در برخورد با آب , آب را نیز متاثر می کرد و بر اندامش لرزه می انداخت .
کاش لحظه ای دنیا به عقب بر می گشت تا فریاد می زدم چقدر از زندگی ام راضی ام
کاش می توانستم دنیا را نجات دهم
کاش …
اما همه اینها افسوس بی فایده است

شب نوشت سوم : افسوس بي فايده

نظر بدهید

ملاقات با شیطان پنجشنبه, جولای 3, 2008

Posted by aneeshtan in داستان های کوتاه.
Tags: , ,
1 comment so far

یک ماه می شد که بیش از حد درگیر مسائل کاری شده بودم و پیشنهاد هایی از شرکت های مختلف داشتم و کار و کاسبی رونق داشت .این آخری ها هم طرف حساب یکی از شرکت های دولتی بزرگ بود .از خروس خون صبح تا گرگ خون شب در دنیای مجازی بودم . دنیایی که صد سال پیش آن را شیطان می نامیدند . همه چیز خوب بود صبح ها کار می کردم ظهر که می شد غذا را پای کامپیوتر می خوردم بعدش هم دوباره کار می کردم و شب ها هم کارم شده بود چت کردن با کسی که نیازش به من از من به او بیشتر بود . یک شب که همه خواب بودن من مثل همیشه پای کامپیوترم بودم و در دنیای مجازی به دنبال کسب شهرت , که ناگاه پوست بدنم دون دون شد و از درون خالی شدم . احساس پوچی و بیهوده بودن بهم دست داد . این احساس خیلی عجیبه و همینطور خیلی دردناک اما معمولا پس از گذر چند لحظه ای همه چیز درست می شود ولی این بار قضیه جدی بود این بار کسی در جلویم ظاهر شد , که مو به بدنم سیخ شد بله شیطان را دیدم اصلا هم شاخ نداشت , زشت نبود , دهانش بوی بد نمی داد ,موهایش پریشان نبود بلکه صورت سفیدی داشت و آنچنان پر نور و شفاف که مرا محو خود کرده بود ,صدایی زیبا و دلنشین داشت .
وقتی بهش گفتم تو از کجا آمدی ؟!.
گفت از درونت .
ازش پرسیدم تو که هستی ؟
گفت من شیطانم
اما چرا اینگونه ای ؟
مرا دوستان زیبا می بینند و دشمنان زشت .

با این جوابش بدجوری بهم برخورد اخه من که به کسی ظلم نکردم همش سرم تو کار خودم بوده و فرصتی برای گناه کردن نداشتم . من چطور دوست شیطان شدم ؟ در همین فکر ها بودم که یاد معلم دوره راهنمایی افتادم زمانی که به همراه بچه های دیگه نماز می خوندیم و بعضی وقت ها هم اضافه می خوندیم به این نیت که در آینده ذحیره داشته باشیم . اون می گفت که شیطان همان بت است و بت همانی است که ما را از خدا دور کند . فرق نمی کند که چه باشد و که باشد , تنها هدفش دور کردن ما از خدا است . شیطان من کامپیوترم بود . بتی که تمام زندگی را از من گرفته بود . فرصت ورزش کردن . تفریح کردن . درس خوندن . محبت کردن . و از همه مهمتر با خدا بودن . و خود م را مدت ها بود که به او فروخته بودم و در زندان رنگین او داوطلبانه خودم را زنجیر کرده بودم و او نیز در قبال سعی می کرد کاری کند که حسابی به من در این زندان خوش بگذرد .
خندید . نگو که افکار مرا می خواند . ازش پرسیدم چرا این کار را با من می کنی ؟ گفت من کاری نمی کنم من فقط راه های مختلف رو بهت پیشنهاد می دم . ازش بدم آمده بود و کم کم داشت برایم زشت می شد . بهش خندیدم و گفتم تو هیچی نیستی من از تو برترم . اما شیطان به من جواب داد که تو هم هیچی نیست مطمئن باش چند لحظه ی دیگر دوباره خودت به سویم می آیی خونه تو پیش من است و واقعا راست می گفت خودم به سویش رفتم و دوباره با شیطان دوست شدم . اما همیشه احساس پوچی را دارم و تنها دلخوشیم کم کردن این دوستی است .

نظر بدهید

شب نوشت دوم : ملاقات با شیطان